قرآن و علم

قرآن و پیامبر

  

چکيده

اين نوشته ازيک مقدمه وسه فصل تشکيل شده است :

فصل اول تحت عنوان «‌کليات» است، که درآن کليات تحقيق ومفاهيم «‌ويژگي» ،        ‌ « صفت»‌ و « ملکه» مورد بررسي قرار گرفته است.

فصل دوم تحت عنوان «‌آيات دال برمواهب واوصاف رسالتي ونبوتي پيامبراکرم(ص) » است ودرآن اوصاف رسالتي رسول الله (ص) مانند: وصف بشير، نذير، عصمت ، امي، وخاتميت رسول الله با توجه به آيات قرآن کريم وروايات وديدگاههاي مفسران مورد بررسي قرار گرفته است.

فصل سوم با عنوان «‌آيات دال براوصاف اخلاقي ورفتاري پيامبراکرم(ص) »‌  است ودرآن چگونگي برخورد رسول الله (ص) با مسلمانان وبرخورد آن حضرت باهمسران وخانواده، وهمچنين برخورد آن حضرت با يهوديان ومسيحيان ومشرکان با توجه به آيات قرآن کريم وروايات وديدگاه هاي مفسران مورد بررسي قرار گرفته است .

فهرست مطالب

فصل اول: کليات

مفهوم شناسي..

ج) ويژگي..

الف) وصف...

ب)ملكه.

فرق بين صفت، ملكه و ويژگي..

فصل دوم: آيات دال برمواهب واوصاف رسالتي ونبوتي پيامبراکرم(ص

وصف بشير بودن رسول اكرم.

بشارت در قرآن.

وصف بشير از ديدگاه مفسران.

وصف نذير بودن رسول اكرم«ص»

انذار در قرآن.

انذار در لغت...

انذار از ديدگاه مفسران.

شرط دشوار انذار.

تشويق و مجازات...

معصوم بودن رسول الله «ص»

نيل به مقام عصمت انحصاري نيست...

معصوم مي‌تواند گناه كند.

مراحل آلودگي به گناه

وصف اميّ بودن رسول اكرم «ص»

امّي،‌ از ديدگاه مفسران.

آيا امّي منسوب به أم القري است؟.

اين احتمال از سه نظر باطل و بي اساس است...

نتيجه‌گيري..

وصف خاتم بودن رسول اكرم «ص»

خاتم در تفاسير.

گواه ديگر براي خاتميت پيامبر اكرم «ص»

شبهات و پاسخ آن.

فصل سوم: آيات دال براوصاف واخلاق رفتاري پيامبراکرم(ص)

برخورد پيامبر اسلام(ص) با مسلمانان.

سبب خوش خلق بودن پيامبراکرم(ص)

برخورد پيامبر باهمسرانش....

آيه اول :

آيه دوم.

آيه سوم.

آيه چهارم.

آيه پنجم.

آيه ششم.

برخورد پيامبربايهوديان.

آيه اول.

دستوربه ايمان.

آيه دوم.

برخورد پيامبر با مسيحيان.

بهترين فضيلت اهلبيت (ع)

حسنين (ع) فرزندان رسول الله (ص)

برخورد پيامبر(ص) بامشرکان.

آيه اول.

آيه دوم.

آيه سوم.

جمع بندي ونتيجه گيري..

فهرست منابع
 

مقدمه

درميان مقامات اجتماعي، هيچ مقامي ارزشمند تر ودرعين حال پيچيده تر ازمنصب رهبري نيست وتا فردي داراي مجموعه اي ازکمالات وسجاياي انساني ومحاسن اخلاقي نباشد، نمي تواند شايسته اي اين مقام گردد وبه ديگر سخن: رهبربايد داراي توده از خوبيهاي متضاد باشد که درهرمناسبتي ازآنها بهره گيرد، مثلاً قاطعيت را بادور انديشي، درستي را بانرمي، شکوه را با درويشي، خوشبيني را با احتياط لازم به هم آميزد .

مسئله « قيادت الهي» که درانسانهايي به نام پيامبر ورسول تجلي مي کند ومهندسي انسانهارا درتمام شئون زندگي اعم ازمادي ومعنوي برعهده مي گيرند،‌ بسيار مهم است .

يکي ازافتخارات مسلمانان اين است که تمام دقايق زندگي حضرت محمد(ص) که آخرين پيامبرخداست را اززمان تولد تا وفات ايشان درزمينه هاي مختلف گفتار، رفتار، وويژگيهاي جسمي ومعنوي آن بزرگوار ثبت وضبط کرده است .

مفهوم شناسي

ج) ويژگي

ويژگي: خصوصيت اختصاصي،[1] و نيز ويژگي به معناي مخصوص صفاء[2] آمده است

الف) وصف

ماده وصف در لسان العرب آمده است.

وصف، و صف كردن چيزي، خوبي‌هاي چيزي را بيان كردن و ضعيت چيزي را بيان

كردن، خصوصيات چيزي را شمردن.[3]

و در فرهنگ معاصر عربي – فارسي معناي وصف را چنين بيان كردند: وَصَفَ يَصفُ (وصف)‌ توصيف كردن، وصف كردن (كسي يا چيزي را) خصائص كسي را بر شمردن،‌ ويژگي‌هاي (كسي را) بيان كردن. اوصاف كسي را ذكر كردن، ستودن تمجيد كردن (كسي را) به نيكي سخن گفتن (از كسي ) توصيف كردن كسي را به خصوصيتي.[4]

ب)ملكه

ملكه را كتب لغت چنين تعريف كرد‌اند:

مَلَكَه: ويژگي فطري،‌ ملكه، استعداد، عادة، خوبي، غريزه.[5] و نيز ملكه را به معناي راسخ شدن صفت در نفس، دارايي، آنچه در تصرف باشد، (فلان حسن الملكه)‌ فلاني با خدمتكاران خود خوش رفتار است.[6]

فرق بين صفت، ملكه و ويژگي

به نظر مي‌رسد كه صفت و ويژگي‌ هر دو به بيان خصوصيات چيزي گفته مي‌شود چنانكه در بعضي از كتب لغت در تعريف صفت، ويژگي را نيز ذكر كرده اند. و نيز ما اگر از شخصي عالمي بپرسيم، ويژگي فلان چيز را بيان بفرمائيد، آن عالم چيزي را براي ما بيان مي‌كند كه در تعريف صفت مي گنجد.

پس مانند دو كلمه‌ي مترادف مي‌شود، هرگاه هر كدام به تنهايي ذكر شود شامل ديگري نيز مي‌شود و هر گاه هر دو باهم ذكر شود، كه در اين صورت از هر كدام معناي خاصّي اراده مي‌شود.

و هرجا صفت و ويژگي در كنار هم ذكر شود، در اين صورت منظور از صفت مطلق صفات است و منظور از ويژگي آن دسته از اوصافي كه اختصاصي است را مي‌گويد. يا آن دسته از اوصافي كه از برجستگي خاص برخوردار است را مي‌گويد.

ملكه: ملكه به آن دسته از ويژگي‌هاي فطري يعني آنچه كه با گوشت و خون آميخته است، گفته مي‌شود، در انسان يك دسته از اوصافي است كه چنان در وجود انسان رخته مي‌كند كه قابل جدا و انفكاك از خود مان نيستيم، مثلاً مي‌گويد: فلاني درس برايش ملكه شده است يعني چنان اين درس با آن شخص آميخته است كه قابل انفكاك نيست.

   فصل دوم: آيات دال برمواهب واوصاف رسالتي ونبوتي پيامبراکرم(ص

آيات دال برمواهب واوصاف رسالتي ونبوتي پيامبراکرم(ص)

مقدمه

يكي از منابع شناخت اسلام سيره و روش زندگاني حضرت محمد «ص» است چون خداوند متعال ايشان را اسوه و الگوي كامل براي انسان زيستن معرفي مي‌كند يكي از افتخارات مسلمانان اين است كه تمام دقايق زندگي آن حضرت را از زمان تولد تا وفات ايشان در زمينه هاي مختلف گفتار، رفتار، ويژگي‌هاي جسمي و معنوي را ثبت و ضبط كرده است. افزون بر آن، پژوهشگران اسلامي كه شيفته، پيامبر محبوب خويش بوده اند، با تحليل و بررسي سرتاسر زندگي ايشان اصول زندگي انساني را از لا بلاي آن استنباط كرده‌اند كه مجموع آن‌ها را،‌سيره رسول اكرم «ص» تشكيل مي‌دهد بدون شك، هر پيامبري خليفه خداوند در زمين است و چه كسي بدين مقام،‌ سزاوار تر از نبي اكرم «ص» كه او برترين پيامبران و مردم است. محمد «ص» نمونه عقل و كمال، سرچشمه حكمت و جلال،‌ مظهر دانش، بشير بودن، نذير بودن،‌خاتميت، امي بودن، معصوم بودن، شجاعت و پرهيز گاري و انسان كامل و برخوردار از همه مقامات و ارزشهاي بلند انساني است. در هيچ يك از رفتار‌هايش، نشاني از ضعف و ناپسندي، پراكندگي و تناقض نمي‌توان يافت.

خلاصه كلام اين كه او انساني معصوم و مصون از خطا و مبرا از لغزش و افضل مخلوقات جهان هستي است. به همين دليل،‌خداوند محمد‌ «ص» را الگوي بني آدم، در طول همه قرن ها قرار داده و اطاعت از وي را حتّي در كوچكترين كارها امري شايسته شمرده شده است. و هم اكنون مي‌پردازيم به توضيح بعضي از اين صفات.

وصف بشير بودن رسول اكرم

در آمد

يكي از مهمترين اوصاف پيامبران «ع» وبخصوص پيامبر بزرگوار اسلام «ص» وصف بشير بودن است. پيامبر اسلام «ص» همواره مردم را به بهشت و حوريان بهشتي و درختان و ميوه هايش بشارت مي‌داد و مردم را ترغيب و تشويق مي‌نمود.

بشارت در قرآن

آيات زيادي در قرآن مجيد، دلالت بر وصف بشير بودن رسول اكرم مي‌كند يكي از آن آيات آيه 25 سوره بقره است: «وَ بَشِّرِ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قالُوا هذَا الَّذي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهًا وَ لَهُمْ فيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ» ترجمه: «و به كساني كه ايمان آورده اند و كار هاي شايسته كرده اند، نويد بده كه ايشان را بوستان هاي است كه در فرو دست آن جويباران جاري است. هرگاه از ميوه هاي آن روزي يابند، گويند اين همان است که پيشتر ها از آن بهره مند بوديم و بر ايشان همانند آن آورده شود، در آن‌جا جفت هاي پاكيزه دارند، و هم در آنجا جاويدانند»[7]

لازم است لغت بشارة را از نظر كتب لغت بررسي كوتاهي داشته باشيم، ابن منظور مي‌گويد: معني «يبشرك» مسرور كردن و خوشحال كردن توست و وقتي مي‌گوئيم «بشرت الرجل ابشرُ» اين زماني است كه او را خوشحال كند، از همين باب  است قول اعراب كه مي‌گويد: «فلان يلقاني ببشرٍ» يعني مرا با صورت باز ملاقات كرد و با خوشحالي مرا ملاقات كرد.[8]

وصف بشير از ديدگاه مفسران

شيخ طوسي معناي بشارت را چنين بيان مي‌دارد:

«البشارة: خبردادن به چيزي كه مخبر به را خوشحال كند، و گاهي بشارة را براي اخبار غير خوشحال كننده نيز بكارمي‌برند. در حالي كه كار برد دوم بشارت ناميده نمي‌شود؛ همچنانكه خداوند سبحان فرموده است: «فبشرهم بعذاب اليم»[9]  بهتر اين است كه بكار رفتن بشارت در آيه شريفه مجاز است و خود بشارت برگرفته از بَشَرَ است.

و بَشَرَ ظاهر پوست را گويد، چون ظاهر پوست با دادن خبر تغيير مي‌كند، و از همين باب است: تباشير الصبح: يعني اول صبح و هم چنين اول هر چيزي ، المُبَشرات: باد هاي كه ابر را بر آورد و البشر: يعني انسان،  و البَشَره : پوست روي بدن.[10]

صاحب تفسير كبير فخر رازي، با طرح اين سوال و جواب بيان مي‌دارد و مي‌گويد: معناي بشارت چيست؟

جواب مي‌دهد: «بشارت آن چيزي است كه خوشحالي و سرور بياورد و از همين باب است كه فقهاء مي‌گويند: رسول الله «ص» به بندگان خودش مي‌فرمود،‌هر كدام از شما مرا به آمدن فلاني بشارت بدهد او آزاد است، آن وقت اين بنده ها هر كدام به تنهايي به پيامبر «ص» بشارت مي‌دادند آمدن فلاني را، ولي پيامبر «ص» اولين كسي را كه بشارت داده بود، او را آزاد مي‌كرد، نه همه بنده‌ها را چون همان خبر اول سرور آور بود. اما اگر رسول الله «ص» بجاي «بَشَرني» مي‌گفت: «خَبَّرَني» بايد همه‌ي بندها را آزاد مي‌كرد، چون همه به پيامبر خبر مي‌دادند، و از همين باب است، البَشَرَهُ كه ظاهر پوست را گويد يا تباشير الصبح: آن روشنايي اول صبح را گويد.[11]

‌آيت الله جوادي آملي معناي بشارت را چنين بيان مي‌كند و با ديد عميقتري به آن توجه دارد «بشير: بشارت در عرف عام به معناي گزارش مسرت بخش است، لكن درقرآن كريم بر خبر حزن انگيز نيز اطلاق شده است. مانند: «فبشرهم بعذاب اليم»[12] زيرا بشارت به معناي خبري است كه در بَشَرَه (پوست چهره) اثر مي‌گذارد، خواه مسرت بخش باشد يا حزن انگيز، شايد مسرت نيز عام باشد زيرا گزارش كه در خطوط و اسارير چهره اثر مي‌كند مايه سرور است . گزارش شادماني اگر بي سابقه باشد مسرت بخش و بشارت بالفعل است و اگر مسبوق باشد چون نشاطي بهمراه ندارد بشارت بالقوه است. يعني، چيزي است كه اگر فعلاً اعلام مي‌شد مسرت آور بود، از اين رو بين اخبار و تبشير فرق است، زيرا در اخبار جهل مخاطب و مستمع شرط نيست و ليكن درتبشير چنين شرط ضمني معهود است.[13]

لازم به ذكر است كه بيان كنيم «تبشير» از باب «تفعيل» است . براي كثرت مي‌آيد اين تكثير يا به اعتبار انواع مختلف نعمت‌ها است ، كه براي مصدقان اعتقادي و عملي اعجاز و رسالت است، يا به اعتبار تكثر مومنان گيرنده مژده و مخاطبان بشارت است، و گرنه تكرار گزارش مايه تكرار بشارت نيست. زيرا مژده‌اي واحد تكرر و تكثر پذير نيست. چنانچه خصوص اوائل الفجر را «تباشير» مي‌دانند.[14]

با توجه به كتب لغت و ديدگاههاي مفسرين به نظر ما قول و نظر شيخ طوسي نزديك به صواب است. گرچه امر به تبشير در آيه مورد بحث يعني «و بَشِّر الذين» خطاب به پيامبر اكرم «ص» است ولي امت را نيز شامل مي‌شود. و آنها نيز پس از فراگيري معارف الهي از رسول خدا «ص» مي‌توانند ديگران را به بهشت بشارت دهند، بنا بر اين، تبشير مانند انذار در اصل مخصوص پيامبر است و به تبع شامل امت نيز مي‌شود، چون مطلب مذبور از اهميت ويژه‌ي بر خوردار است.[15]   واين پيامبراکرم بود که همواره مردم وامت خويش را به بهشت وحوريان بهشتي بشارت مي داد تا مردم تشويق شود، درنتيجه مردم  دست ازگناه ومعصيت بردارد.

انذار و تبشير درقرآن به دو صورت مطرح شده است.

1. همراه با ذكر عظمت مورد انذار يابشارت، مانند«و اتقوا النار التي اعدت للكافرين»[16] و «جنة عرضها السموات و الارض اعدت للمتقين»[17] كه آيه محل بحث نيز از نوع بشارت همراه با ذكر عظمت مورد بشارت است.[18]

2. همراه با ياد آوري اين نكته است كه مورد انذار يا بشارت هم اكنون حاضر است. مانند اين كه براي انذار، تصرف مال يتيم را آتش خواري  معرفي مي‌كند«انّ الذين يأكلون اموال اليتامي ظلماً انّما يكون في بطونهم ناراً»[19]  و يا اين كه براي بشارت مي‌فرمايد: «فاما ان كان من المقربين، فروح و ريحان و جنة نعيم»[20] هر كس از مقربان باشد خودش روح و ريحان و بهشت نعيم است.[21] گرچه پيام جامع تبشير در همه ‌ي موارد آن، پيدايش سرور و نشاط است. ليكن تفاوت انسباط و مسرتها رهين تفاوت عناصر محوري آن است.؛ زيرا تبشير گاهي بر اثر اهميت مطلب و گاهي به لحاظ زمان و مكان يا ساير عوارض جنبي آن از اهتمام برخوردار مي‌شود و گاهي به لحاظ مبدأ فاعلي آن يعني شخصي بشارت دهنده از ويژگي بهره مي‌گيرد مژده بهشت گاهي از زبان عالم دين و مربي نفوس و معلم اخلاق و زمان از زبان امام معصوم «ع» و گاهي از لسان رسول الله و بالآخره گاهي از ذات اقدس خداوند تلقي مي‌شود

در اين حال هيچ تبشيري به لحاظ مبدأ فاعلي ازاين گزارش سودمند، مهمترنيست.[22]

قرآن كريم، در سوره سباءآيه 28 مي‌فرمايد: «پيامبر بشير و نذير است»[23]  بشير و نذير بودن در كنار راهنمايي كردن اوست، او راه و نتيجه پيمودن آن را نشان داده، عواقب تلخ انحراف راه را نيز بيان مي‌كند از اين رو بشير و نذير است.

در سوره احزاب نيز پيامبر را با اين اوصاف معرفي مي كند.: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَ نَذيرًا وَ داعِيًا إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجًا مُنيرًا»[24]

اين آيه رسالت عامه پيامبر را بيان مي‌كند، يعني تو را براي جهان فرستاديم تو چون آفتاب روشني بخش. آفتاب براي همه‌ي مردم است. امّا بهره‌ي خاص آن بينايان مي‌برند. پيامبر راهنمايي همه مردم است.  بلکه پيامبر اکرم راهنماي همه جهانيان است نه براي مردم خاصي، واين رسول الله است که مسئوليت هدايت امتهاي پيامبران پيشين وامت خودش را دارد وسکان کشتي نجات آنها را دردست گرفته وبه سوي کمال وترقي پيش مي برد . امّا صاحبنظران، محققان و انسانهاي وارسته از وي بهره مي برند. نه تبهكاران.

اهل مطالعه، نويسندگان، كساني كه كاري مثبت انجام داده، قدمهاي خير و سودمند بر مي‌دارند. به طور صحيح از آفتاب بهره مي‌گيرند نه كساني كه بيراهه رفته يا به گناه تن در مي‌دهند.[25]

گفتار در باره وصف «بشير» زياد است و بيش از اين از حوصله اين رساله خارج است و ما به همين مقدار اكتفا مي‌كنيم.

وصف نذير بودن رسول اكرم«ص»

درآمد

يكي ديگر از صفات برجسته پيامبر بزگوار اسلام صفت نذير بودن آن حضرت است. پيامبر اسلام همواره مردم را انذار مي كرد و اولين انذار علني پيامبر اسلام «ص» در سوره شعراء/214 با «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلاَقْرَبينَ» شروع مي شود.

انذار در قرآن

آيات زيادي دلالت بر منذر بودن رسول الله دارد، يكي از آن آيات آيه 184 سوره اعراف مي‌باشد كه خداوند متعال در قرآن كريم بيان مي‌دارد. « أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّ نَذيرٌ مُبينٌ[26]» ترجمه: آيانينديشيده‌اند كه هم سخن آنان جنون ندارد و جز هشدار دهنده  آشكار نيست[27]

انذار در لغت

«نذر» النون و الذال و الراء كلمه ‌ي است كه دلالت برترساندن و ترسيدن مي‌كند و از همين (نذر) انذار و ابلاغ نيز هست و انذار فقط براي ترساندن بكار ميرود.[28] هر منذر آموزنده و معلم هم هست ولي هر معلم منذر نيست، در آيه شريفه مي ‌خوانيم «انذرهم يوم الحشر» يعني بر حذر بدار اين‌ها را از روز حشر.[29]

انذار از ديدگاه مفسران

صاحب التبيان معناي انذار را درذيل آيه 188 سوره اعراف بيان مي‌دارد: «نذارة: نشان دادن موضع مخالفت است تا تقوي پيشه كنند و نذير به معناي منذر وخوف دهنده است مانند « اليم» به معناي مؤلم.[30]

صاحب تفسيرکبيرمعناي انذاررا چنين بيان مي دارد:

انذارترساندن ازخوف خداوند ( عقاب خداوند) است به سبب بازداشتن زاگناه.[31]

رشيد رضا صاحب تفسير المنار مي‌گويد:

«انذار: خبر دادن به چيزي كه همراه با ترس است. افعالي كه متضمن مذمت است و شخص منذر طلب ترك آن را دارد يا شخص منذر انذار مي‌كند از ترك كردن امري كه متضمن مدح و خوبي است. و شخص منذر طلب انجام اين فعل را دارد.[32]

انذار اعلام مطلبي است كه همراه با ترس باشد و شخص با اين اعلام بازداشته شده و پرهيز كند. البته مشروط بر اين كه فرد انذار شده متنبه و آگاه شود و هر چند قطع و يقين به مورد انذار نداشته باشد ولي احتمال وقوع آن را بدهد و همين احتمال كافي است كه او را از انكار و اقدام به كاري عليه منذر و آنچه او بيان داشته باز دارد.[33]  

با توجه به بررسي لغت انذار و ديدگاههاي مفسران در مورد انذار، انذار يعني دادن خبري كه همراه با خوف و ترس است  درمقابل تبشير كه دادن خبر همراه با خوشحالي است. پس انذار آن خبري است كه همراه با ترس و بر حذر داشتن و دور شدن از شئ مورد انذار باشد.

حضرت محمد «ص»‌ هنگامي مأموريت اجتماعي (آشكار) خويش آغاز نمود كه طي پيام ويژه‌اي از ايشان خواسته شده بود خويشاوندان نزديكش را بيم دهد.[34]  بعد انگيزيش اين شيوه تصحيح رفتار برخواسته از ارتباطي است كه پاداش و كيفر الهي دارد. همه پيامبران «ع» مأموريت خود را به عنوان بيم دهنده و نويد دهنده آغاز كرده اند. آنها  در باره عواقب رفتارها به مردم هشدار داده و مردم را به انجام اعمال نيك ترغيب كرده‌اند كه بر ايشان پاداش به همراه دارد.

آياتي كه مشتمل بر الفاظ انذار و تبشير است به سبكهاي متفاوتي مي‌باشد، گاهي انذار هشداري  نسبت به وقوع كيفري اين جهاني است مانند: آيات ابراهيم/4، صافات/177، احقاف/21 و موارد ديگر انذار به صورت هشدار به مؤمنان نسبت به كيفر در روز رستاخيز بروز مي‌كند مانند آيات 7 سوره شوري و 18 غافر در ساير موارد اين واژه ها نه تنها به پيغمبر «ص» بلكه به خود قرآن نسبت داده مي‌شود مانند «فصلت/3 – 4، مرسلات/5- 6 ، احقاف/12، يس/69- 70.

گاهي انذار و تبشير به خدا نسبت داده مي‌شود مانند آيات 40 انبياء، 14/اليل و 2- 3/ دخان.

«همانا آن جهنم» يكي از پديده هاي بزرگي است كه انذار دهنده آدميان است»[35] در ساير حالات تمام پيامبران «ع» يا يك پيامبر خاص به ويژه حضرت محمد «ص» وظيفه انذار و تبشير را به عهده دارند.

انذار غالباً در ارتباط با آناني انجام مي‌گيرد كه بر گمراهي و تكذيب آيات الهي اصرار مي‌ورزند و در واقع مرتكب ظلم مي ‌گردند. و بشارت هميشه براي آناني است كه حقّ پذيرند «و هذا كتاب مصدق لساناً عربياً لينذر الذين ظلموا و بشري للمحسنين»[36]

ترجمه: و اين كتاب هماهنگ با نشانه هاي تورات است در حالي كه به زبان عربي و فصيح و گويا ست. تا ظالمان را بيم دهد و براي نيكوكاران بشارتي باشد.[37]

انذار آخرين وسيله است كه پيامبران براي هدايت خلق خصوصاً افرادي كه با كفر و شرك پا مي‌فشارند از آن استفاده مي‌كند تا آناني كه متنبه و آگاه شده به راه حق باز گردند و از صف گمراهان خارج شده در صف مؤمنان قرار گيرند و آناني كه تابعيت هواي نفس و منافع دنيوي را بر هر حق ترجيح داده اند، حجت در مورد شان پايان پذيرد و بر اساس دليل و حجت عذاب شوند.[38] به همين جهت فرمود: نذيرا للبشر لمن شاء منكم أن يتقدم او يتأخر.[39]

پيامبراکرم هميشه مردم را انذار مي کرد وآنها را ازعذاب الهي اباخبر مي ساخت ونتيجه اعمال شان را به آنها گوش زد مي کرد.

انذار كه در برابر تبشير «نويددادن» است. به همين معناي بيم دادني است كه با گفتار يا مانند آن صورت مي‌گيرد، انذار كه رسالت محوري پيامبران و هدف نشر فرهنگي فقيهان است، در هدايت انسان هاي مستعد نقش به سزايي دارد ولي كفر عنادي نه كفر بسيط كه ناشي از غفلت است و با انذار نيز زايل مي‌شود. مانع تأثير انذار است.[40]

قرآن كريم در امر هدايت انسان ها، براي انذار و هشدار جايگاه ويژه‌اي قائل است و با اين كه قرآن هم بشير مؤمنان و هم نذير آنان «هدي و بشري للمؤمنين»[41] و يا آيه « تَبارَكَ الَّذي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيرًا»[42] و پيامبر اكرم «ص» نيز بشير است و هم نذير : «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَ نَذيرًا»[43] اما هسته‌ي اصلي و مركزي تبليغ و هدايت انذار است؛ از اين رو، دربرخي آيات قرآن كريم رسالت پيامبر اكرم «ص» تنها انذار معرفي شده است مانند: «انما انت نذير»[44]  «و اوحي اليّ هذا القرآن لانذركم به»[45] و در تبين اساسي هدايت پيامبران، تنها سخن از انذار رفته است: «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ اْلإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتي وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا»[46]

و هدف از نشر فرهنگي فقيهان نيز انذار انسان ها معرفي شده است: «...فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»[47]

راز تأكيد بر انذار نيز اين است كه بسياري از انسان ها با بشارت صرف هدايت نمي‌پذيرد و منطق آنان اين است كه نقد امروز را به نسيه فردا نمي فروشيم، از اين رو، درآغاز رسالت ، نداي «قم فأنذر»[48] به گوش و قلب پيامبر رسيد.[49]

شرط دشوار انذار

گرچه تبشير و انذار هر دو وظيفه رسولان الهي و نيز عالمان دين است ولي شرايط انذار بسي دشوار تر از لوازم  تبشير است و هر كس تا حدودي مي تواند مبشر باشد.

ولي كسي مي‌تواند منذر باشد كه خودش از خطر متوقع ترسيده و آثار آن ترس در سخن و عملش جلوه گر باشد. همانگونه كه پيامبر اكرم «ص» هنگامي كه از قيامت خبر مي‌داد رنگ رخسارش دگرگون مي شد و مانند كسي كه از تهاجم لشكر دشمن خبر مي دهد از قيامت سخن گفت.[50]

وپيامبر اکرم چنان خوف وترس ازعذاب الهي داشت با اينکه او معصوم بود وعذابي متوجه او نبود ولي با اين حال اوازعذاب الهي مي ترسيد ودرهراس بود.

تشويق و مجازات

پيامبراکرم(ص) هميشه مردم را انذار وتبشيرمي نمود ونتيجه اعمال آنهارا به آنها مي گفت، اصولاً مسئله تشويق و تهديد كه در لسان قرآن به عنوان «بشارت» و «انذار» آمده است . اساس همه تربيتهاي اخلاقي و اجتماعي است و اختصاص به مسايل مذهبي ندارد. انسان هم بايد در برابر انجام كارهاي نيك تشويق شود و هم دربابر انجام كار بد تهديد به كيفر گردد، تا خود را در مسير اول قرار داده و از مسير  دوم باز دارد. آنها كه تصور مي‌كند تنها تشويق براي تربيت انسان ها «اعم از كودك و بزرگسالان»  كافي است و بايد تنبيه و تهديد و كيفر را بطور كلي كنار گذاشت سخت در اشتباهند همانطور كساني كه پايه تربيت را تنها بر ترس و تهديد بنا مي‌گذارند و از جنبه هاي تشويق غافلند نيز گمراه و بي خبرند.[51]

اين دسته ساختمان وجودي انسان و غرايز او را فراموش كرده اند، انسان مجموعه‌ي است از بيم و اميد، از حبّ ذات و علاقه به حيات و نفرت از فنا و نيستي. انساني كه مجموعه‌ي اين صفات است، نمي توان براي تربيتش تنها روي يك قسمت تكيه كرد بلكه بايد از هر دو سو بطرف اين هدف پيشروي نمود، نكته مهم اين كه دو قسمت بايد دقيقاً به اندازه يكديگر باشد.

و زياده روي در يكي سبب انحراف از مسير تربيت خواهد بود، اگر تشويق از حدّ بگذرد انسا ن را جري در برابر گناه مي كند. مانند داستان گناه بخشي مسيحيان و اگر تهديد از حدّ بگذرد يأس و نا اميدي بوجود خواهد آورد.[52] 

وپيامبراسلام(ص) همواره انسانها ار به اندازه توان آنها با آنها سخن مي گفت وآنهارا ارشاد مي کرد، فقط به آن اندازه که آنها ازاسلام زده نشود وازدين مبين اسلام روي برنگرداند.

در باره وصف نذير بودن رسول الله حرف براي گفتن زياد است و ما به همين مقدار اكتفا مي‌كنيم.

معصوم بودن رسول الله «ص»

درآمد

«يكي از ويژگي‌ها و اوصاف پيامبران الهي بخصوص پيامبر بزرگوار اسلام، معصوم بودن آن بزرگواران است، عصمت يكي از ويژگي‌هاي پيامبران الهي است، كه داراي بحث‌هاي جنجال بر انگيزي است، چون اثبات عصمت مانند كليدي است كه براي باور داشتن و اعتقاد به صحت گفته هاي پيامبران بالاخص پيامبر اكرم «ص»است، عصمت يكي از كليد واژه‌هاي امر نبوت و رسالت است.»

در قرآن كريم، آيات زيادي دلالت بر معصوم بودن رسول گرامي اسلام داردازجمله اين دوآيه مي باشد:

« وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذًا لاَتَّخَذُوكَ خَليلاً،

وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَليلاً، إِذًا لاذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصيرًا»[53] «نزديك بود آن‌ها تو را «با وسوسه‌هاي خود» از آنچه بر تو وحي مي‌كرديم بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت دهي،‌و در آن صورت تورا به دوستي خود برمي‌گزينند. و اگر ما تو را ثابت قدم نمي ساختيم «و در پرتوي مقام عصمت مصون از انحراف نبودي» نزديك بود به آنان تمايل كني. اگر چنين مي‌كردي ما دو برابر مجازات (مشركان) در زندگي دنيا، و دو برابر (مجازات آنها) را بعد از مرگ به تو مي‌چشانديم، سپس در برابر ما، ياوري براي خود نمي‌يافتي.[54]

اهل لغت[55]  عصمت را به معناي منع كردن، بازداشتن و امساك،‌ ترجمه كردند.

يكي از ويژگي‌هاي برجستة عملي و علمي پيامبران الهي «عصمت» است، عصمت ملكه‌اي است علمي و عملي، مانند عدالت نيست كه انسان را از گناه عمدي و سهوي حفظ كند، بلكه عصمت علاوه بر حفظ كردن از گناه عمدي و سهوي از جهل، خطا، سهو نسيان و مغالطه در انديشه و تفكر حفظ مي كند، لذا شخصي معصوم هم در بعد علم مصون از اشتباه در فهم است و هم در بعد عمل مصون از كاري ناشايست است، و بنا به گفته آيت الله جوادي آملي «همه‌ي انبياء در مسايل علمي تعلّماً، تحفظاً و تعليماً معصوم هستند.[56]

پيامبران الهي آنچه را كه مربوط به هدايت انسان ها است، به طور كامل از طرف خداوند دريافت مي‌كند ، و مواردي در يافتي را خوب مي ‌فهمند و فهميده ها را خوب حفظ مي‌كند و آنچه را كه حفظ كرده خوب ادا مي‌كند.[57]

بعد از توضيحات مختصري كه بيان شد لازم است ديدگاههاي چند مفسر را بيان كنم:

صاحب تفسير الميزان مي‌گويد:

«امّا اين كه انبياء معصوم است به عصمت الهي كه مانع از صدور گناه از آنها مي‌شود اين داشتن عصمت موجب نمي شود كه از آن ها تكليف ساقط شود و اصلاً هيچ تكليف متوجه آنها نباشد، كه اگر چنين باشد در حق آنها عصمت تصور نمي شود. چون مي‌شود مانند كساني كه تكليف ندارد و داشتن عصمت بي معني مي شود در حالي كه عصمت يك نيروئي است كه با وجود تكليف، معصيت از آنها سر نمي زند.[58]

در اعتقادات شيخ مفيد مي‌خوانيم، اعتقاد ما در باره انبياء و رسولان و ائمه و ملائك اين است كه اينها معصوم و مطهر هستند از هر پليدي و آنها گناه نمي‌كنند، نه گناه صغيره و نه گناه كبيره و خداوند را به آنچه امر شده است نافرماني نمي‌كنند، و آنچه را به آن مأمور شده است انجام مي‌دهند، و هر كس منكر عصمت شود حتي دريكي شؤن زندگي آنان، آن شخص كافر خواهد بود. و اعتقاد ما در باره آنها اين است كه آنها موصوف به كمال و اتمام و علم از اولين امرشان تا آخرين امر شان است، و آن‌ها وصف نمي‌شود در چيزي از احوالاتشان بنقصان و عصيان و جهل.[59] ورسو مکرم اسلام(ص) نيزچنين بود يعني معصوم ومبري ازهمه معصيتهاي اخلاقي ورفتاري نه از روي عمد ونه ازروي جهل بود.

در ذيل آيات 65، 66 و 67 سوره زمر در تفسير نمونه مي‌خوانيم:

معصوم بودن به معناي سلب قدرت و اختيار نيست بلكه بالا بودن سطح معرفت آن‌ها و ارتباط مستقيم و مستمرشان با مبدء وحي مانع از اين است كه آنها حتي دريك لحظه فكر شرك به خود راه دهند.

آيا طبيب هوشمند و حاذقي كه از تأثير يك ماده سمي بسيار خطر ناك و كشنده به خوبي آگاه است، هرگز ممكن است در حال اعتدال فكر خود را به آن آلوده سازد.[60]

نيل به مقام عصمت انحصاري نيست

انسان مي‌تواند با رياضت شرعي و تهذيب نفس، به مقام دست يابد؛‌ عصمت منحصر به پيغمبران و امامان معصوم نيست.

البته هر پيغمبري و امامي بايد معصوم باشد ولي هر معصومي پيغمبرو امام نيست.

با تهذيب نفس مي‌توان نسبت به آينده مصون ماند و نيز ممكن است گذشته را با كفارات و ...) جبران كرد اما نمي‌توان آن را به گونه‌ي ترميم كرد كه با آن عصمت نسبت به گذشته تحصيل شود، چون نمي‌توان واقع شده را تغيير داد، گرچه هر انساني مي‌تواند قبل از بلوغ در سايه تعليم و تربيت و تهذيب تزكيه به جاي برسد كه در هنگام بلوغ معصوم باشد.

كسي كه از تعليم و تربيت صحيح اولياء الهي بهره مند است، ممكن است به مرتبه ي  از عصمت نايل شود كه در مسائل علمي نيز اشتباه نكند «و ان تتقوا يجعل لكم فرقانا»[61] فاروق محض نصيب او گردد. نه بد بفهد و نه فهميده ها ر بد نگهدارد، گرچه ممكن است بعضي از چيز ها را نداند. چون عصمت نيز مانند ساير ملكات وجودي داراي مراتب و درجات و شعب است، نه اين كه در همة افراد يكسان باشد.[62]

وپيامبر اسلام هرچه را که ازجانب خداوند به اووحي مي شد آنها را دريافت کرده وبدون هيچکدام کم وکاست به امت خويش ابلاغ مي کرد.

معصوم مي‌تواند گناه كند

چون عصمت ملكه‌ي است اختياري، علمي و عملي، بنابراين نمي توان گفت كسي كه به اين مقام رسيده اگر گناهي مرتبك نشد هنرمند نيست و هنرمند كسي است كه بتواند گناه كند و لي در جبهة درون،‌ اميال نفس را سركوب سازد. زيرا معصوم همواره مسلح به ملكه است و دشمن درون ( نفس و خواسته هاي آن) را سركوب مي كند از اين رو، نفس او گرچه مي خواهد از گناه لذت ببرد ولي بر اثر سركوب،‌ جرئت خواستن و فكر گناه كردن را ندارد، چون پايان امر  به خوبي مشاهده مي كند چنانكه در بارة حضرت يوسف «ع» مي فرمايد: «و لقد همت به و همّ بها و لو لا ان رءا برهان ربّه»[63] خداي سبحان درون گناه را شعله آتش معرفي كرده است.

«الذين يأكلون اموال اليتامي ظلماً انما يأكلون في بطونهم ناراً»[64] ترجمه:‌ «آنچه از مال يتيم كه به ستم از او گرفته شود، گرچه به ظاهر غذا است ولي در باطن آتش است» بنابراين كسي كه پايان كار و درون گناه را مي‌بيند كه آتش است فراموش هم نمي‌كند،‌از اين رو،‌نه عمداً خود را به گناه مي‌آلايد و نه سهواً.

خلاصه اين كه عصمت – علمي و عملي – مقتضيات قوا را به آنها مي‌دهد، نه اين كه آنها را از بين ببرد. هر كدام از قوا مقتضياتي دارند كه هم مي‌توان آن را از راه حلال تهيه كرد و هم از راه حرام،‌ سامعه صوت موزون و دلپذير مي‌خواهد نه غذاي حرام، با صره از مناظر زيبا لذت مي‌برد نه خصوص مناظر حرام انبياء راه حرام را بستند و با حلال به مقتضيات قوا پاسخ دادند، نه اين كه قواي طبيعي را سركوب كرده باشد.[65]

مراحل آلودگي به گناه

همان گونه كه عمل خارجي داراي دو مرتبه است: خود عمل و نزديك شدن به آن ، عمل قلبي نيز چنين است: خود عمل نفساني و نزديكي به آن. بنابراين هنگام آلودگي به گناه، ابتدا قلب آدمي به سوي تمايل به گناه، نزديك مي‌شود سپس گرايش قلبي پيدا مي‌شود آنگاه نزديكي فعلي به گناه و بالاخره به دام آن افتادن.

خداي سبحان همه مراحل مزبور را از پيامبر اكرم نفي كرده است مي‌فرمايد:

«لقد كدت تركن الهيم شيئاً قليلاً»[66] ترجمه: اگر تثبيت الهي نبود، نزديك بود گرايش كمي به آنها پيدا كني و لي بر اثر عصمت خدايي نه تنها گرايش اندكي پيدا نكردي بلكه نزديك به گرايش اندك نيز نشده‌ي «ركون» يعني ميل و گرايش اندك و معناي آن با توجه به «شيئاً قليلاً» اين است گرايش بسيار بسيار كم.[67]

پيامبر اکرم (ص) هيچوقت به آنها گرايش پيدا نکرد وحتي فکر نزديک شدن به آنها نيز به ذهنش خطور نکرد واو همواره مطيع خداوند بود، وبه انجام وظيفه اي الهي خودش فکر مي کرد.

وصف اميّ بودن رسول اكرم «ص»

در آمد:

يكي از ويژگي‌هاي رسالتي پيامبر اسلام وصف «امّي» بودن آن بزرگوار است.

قرآن كريم، مي‌فرمايد: «الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ اْلإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الاَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»[68]

ترجمه: « آنان كه از اين رسول، اين پيامبر امى كه نامش را در تورات و انجيل خود نوشته مى‏يابند، پيروى مى‏كنند- آن كه به نيكى فرمانشان مى‏دهد و از ناشايست بازشان مى‏دارد و چيزهاى پاكيزه را بر آنها حلال مى‏كند و چيزهاى ناپاك را حرام و بار گرانشان را از دوششان برمى‏گزيند دارد و بند و زنجيرشان را مى‏گشايد. پس كسانى كه به او ايمان آوردند و حرمتش را نگاه داشتند و ياريش كردند و از آن كتاب كه بر او نازل كرده‏ايم پيروى كردند، رستگارانند.» [69]

ابن فارس لغت شناس زبان عرب، در كتاب «مقايس» ياد آور مي‌شود كه «امّ» در لغت يك معني بيش ندارد و آن اصل و ريشه است و ديگر معاني آن همگي به گونه‌ي به آن باز مي‌گردند،‌آنگاه از خليل بن احمد فراهيدي نقل مي‌كند كه وي مي‌گويد: هر چيزي كه اشياء دور و برش به آن بپيوندد، به‌ آن «ام» مي‌گويند[70]،‌ و به همين مناسبت به دماغ «ام الرأس» و مركز روستاهاي اطراف «ام القري»‌و به فاتحة الكتاب «ام القرآن»‌ و به لوح محفوظ «ام الكتاب» و به كهكشان «ام النجوم» مي‌گويند،‌ آنگاه مي‌افزايد، «امي» كسي است كه به همان حالت و طبيعت كه از مادر زاييده شده،‌بماند در اين صورت اگر به «مادر» «ام» مي‌گويند براي اين است كه ريشه انسان به شمار مي‌رود.

اگر فرد نا آشنا به خواندن و نوشتن را «امي» مي‌نامند براي اين است

بر وضع نختستين خود باقي است.

تو گويي آنرا از مادر گرفته است، از اين جهت به كلية عوارض ارثي در زبان مردم «مادري» مي‌گويند.

روي اين اساس مفسران محقق، همگي لفظ «امي» را با جملة «لا يكتب و لا يقرأ» نمي نويسد و نمي خواند تفسير نمي ‌كنند و در اين مورد علاوه بر تصريح اهل لغت به حديث صحيح بخاري استناد مي‌جويند كه وي از پيامبر «ص»‌ نقل نموده كه آن حضرت چنين فرمود:

«انّا اميّية لا نكتب»[71] «ما جميعيت امي هستيم كه نمي‌نويسيم» در اين حديث جملة «لا نكتب» مفسر كلمة «امية» است كه صفت «امية» مي‌باشد.[72]

امّي،‌ از ديدگاه مفسران

صاحب مجمع البيان در ذيل آيه شريفه 157 سوره اعراف مي‌نويسد: «الذين يتبعون الرسول النبي الامّي‌: يؤمنون به» كساني كه ايمان دارند به پيامبر اكرم و معتقدين به نبوت آن حضرت بعد مي فرمايد در معناي امّي چند قول است. يكي از آنها به كسي مي‌گويند كه نه بنويسدو نه بخواند، معناي دوم «امّي» به كسي مي‌گويند كه منسوب به امّت يعني «عرب» است زيرا در ميان عرب كتابة مرسوم و معمول نبود و معناي سوم را چنين بيان مي‌دارد كه شخص امّي منسوب به «امّ» مادر است چون بر همان حالت تولد باقي مانده است. و در آخر معناي چهارمي ذكر مي‌كند يعني پيامبر اكرم منسوب به «ام القري» است كه منظور مكه مي‌باشد.[73]

فخر رازي در تفسيرش مي‌گويد:

صفت سوم كه در آيه شريفه ذكر شده است (صفت) «امي» بودن آن بزرگوار است و نيز اشاره مي‌ كند كه زجاج گفته است: معني «امي» كسي است كه بر صفت امّت عرب است و نيز روايت مي‌كند از رسول خدا كه فرمود:

«ما امت اميّه هستيم كه نه مي‌نويسيم» و بعد از ايشان مي‌فرمايد: كه اكثر عربهاي آن زمان نه مي‌نويشتند و نه مي‌خواندن و رسول الله نيز همينطور بود و به همين جهت است كه خداوند او را وصف به «امّي» كردند و در ادامه ايشان مي‌گويند اهل تحقيق قائلند به اين تفسير از «امّي» كه كرديم خودش از جمله معجزات اوست.[74]

اول اين كه پيامبر اسلام «ص» هميشه براي آنها قرائت مي‌كرد آيات قرآن را بعد نيز تكرار مي‌كرد بدون هيچگونه تبديل الفاظ و تغيير كلمات و خطباء از عرب هر گاه خطبه‌ي مي‌خواند و بعد آن را اعاده مي‌كرد قطعاً در آن زياد و كم مي كردند. و پيامبر خدا قرآن را دائماً و مكرراً بر آنها مي خواند بدون كم و زياد و اين از معجزات آن بزرگوار است. چنانچه كه قرآن كريم، به آن اشاره نموده است: «سنقرئك فلاتنسي»[75]

بزودي قرائت مي‌كنيم و تو نيز فراموش نمي‌كنيد.

و باز از جهت ديگر لفظ «امي» معجزه است و آن از اين جهت است كه اگر پيامبر قبل از بعثت خط مي‌نوشت يا مي خواند چيزي را از روي آن، حتماً متهم به اين كه اومطالعه كرده كتاب هاي قبلي را و به دست آورده اين علوم را به سبب مطالعاتش و زماني كه اين قرآن عظيم را آورد كه مشتمل بر علوم كثير است بدون يادگيري و مطالعه و اين هم يكي از معجزات آن بزرگوار است و اين همان چيزي است كه آيه شريفه به آن اشاره دارد.[76]

«و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمنيك اذا الارتاب المبطلون»[77] و از جهت سوم واژه «ام» معجزه است زيرا ياد گرفتن چيزي را از خط آسان است چون كسي كه كم ترين ذكاوت و كم ترين بهره هوش را داشته باشد با سعي كم ياد مي‌گيرد. پس عدم تعلم آن دلالت بر نقصان مي‌كند در فهم و با اين حال خداوند به او علم الاولين و آخرين را داد و چيزهاي از علوم به او داد كه به هيچ بشري غير از او نداده بود و با اين قدرت عظيم در فهم وعقل او، خداوند او را قرار داد بگونه‌ي كه ياد نگرفت چيزي را كه بر همة مردم آسان بود عقلاً و فهماً و جمع بين اين دو حالت مانند جمع بين دو شئ متضاد است و اين جمع از امورنه خارق العاده بود و جاري مجراي معجزه است.[78]

واژه «امّي»‌ به شكلهاي «امّي»، «امّيون»، «امّيين» شش بار « اعراف/157، 158،‌ بقره/ 78، آل عمران/20، 57، جمعه/2.» در قرآن آورده شده و در همه جا مقصود از آن يك چيز بيش نيست و آن انسان يا انسان هاي است كه به همان وضع كه از مادر متولد شده‌اند باقي بمانند و مقصود از بقاء‌ به همان كيفيت، اين است كه وضع او نسبت به خواندن و نوشتن تغيير نكند و اگر در روز هاي نخستين قادر به خواندن و نوشتن نبود به همان حالت باقي بماند و وضعش دگرگون نگردد  در زبان عرب به چنين شخصي «امّي» مي‌گويند.

بله پيامبر اسلام يك فرد امّي و درس نخوانده بود و با اين حال كتابي آورده است كه هيچ كس را ياراي مقابله با آن نيست و هيچ احدي در عظمت و بزرگي تعاليم و كتاب او شك و ترديد ندارد و از نظر محاسبات عقلي و قطعي محال است. انسان درس نخوانده و پرورش يافته درحيط جهل و ناداني، از نزد خود بدون استمداد از غيب، يك چنين تعاليم و پديد آوردندة يك چنين كتاب با عظمتي باشد.[79]

احدي ازمورخان مسلمان ياغيرمسلمان، مدعي نشده اند که آن حضرت دردوران کودکي يا جواني، چه رسد به دوران کهولت وپيري  که دورة رسالت است نزدي کسي خواندن ونوشتن آموخته است وهم چنين احدي ادعا نکرده وموردي را نشان نداده است که آن حضرت قبل ازدوران رسالت يک سطر خوانده ويايک کلمه نوشته است.[80]

بنا براين پيامبراکرم هيچ وقت وپيش احدي درس نخواند، وهيچ کسي گزارشي دراين مورد نداده است ودرهيچ کتابي تاريخي نيزثبت نشده است.

آيا امّي منسوب به أم القري است؟

در برخي از تفاسير تصور شده است كه «ام القري» يكي از نامهاي «مكه» است و عرب هر انساني منسوب به آن نقطه را «امي» مي‌گويد،

در هر جا كه پيامبر «ص» با اين لفظ «امي» توصيف شود، مقصود از آن اين است كه او از اهل «ام القري» است يعني «مكي»‌ در مقابل «مدني» و مصري و غيره[81]

اين احتمال از سه نظر باطل و بي اساس است

1. «ام القري» از اسامي مكه نيست، بلكه داراي يك مفهوم كلي است كه بر مكه و غير آن اطلاق مي‌شود و به طور يكسان نيز اطلاق مي‌شود همان طور كه قبلاً به آن اشاره شد، در «مقاييس» نقل كرديم، مركز روستا ها به اصطلاح امروزي بخشداريها و فرمانداري ها را «ام القري» مي‌نامند و اگر به مكه نيز «ام القري» گفته مي‌شده به خاطر مركزيتي بود كه نسبت به توابع داشت و پيوسته قبايل اطراف در شعاع چند صد كيلومتري براي رفع نيازمندي هاي خود به آن نقطه رفت و آمد مي‌كردند و قرآن نيز اين لفظ را بصورت يك مفهوم كلي – نه به صورت نام خاص مكه – بكار برده است چنانكه مي فرمايد:[82]

«و ما كان ربّك مهلك القري حتي‌ يبعث في امّها رسولاً»[83] «شايسته پروردگار تو نيست كه «اهل» آباديها را نابود سازد مگر اين كه قبلاً در «ام القري» آنها پيامبري را بر انگيزد.»

به حكم اين كه آيه از يك مشيت گسترده الهي گزارش مي‌دهد، طبعاً مقصود از «ام القري»‌ دراين آيه خصوص مكه نيست، بلكه مقصود اين است هلاك که  امتها در گذشته، پيوسته پس از اتمام حجت و بعد از اعزام رسول در مركز آن منطقه ها بوده است.[84]

2. از نظر قواعد ادبي كلمات مركب كه با واژه هاي «ابن» و «اب» و «ام» آغاز مي‌شوند به هنگام نسبت، لفظ اولشان حذف شده و «ياء» نسبت به كلمه‌ي دوم وارد مي‌شود مثلاً در «ابن الزبير» زبيري و در «ابي بكر» بكري و در «ام القري» قروي مي‌گويند،‌زيرا اگر «ياء» نبست به جزء نخست كلمة مركب وارد شود كاملاً اشتباه رخ مي‌دهد و «منسوب» معلوم نمي‌شود.[85]

3. اگر مقصود از «امّي» همان «مكي» باشد آوردن آن در ميان ديگرصفات دهگانه پيامبر «ص» كه برهان نبوت او به شمار مي رود بي تناسب خواهد بود. زيرا مكي و مدني بودن در حقانيت ادعاي او دخالتي ندارد، آنچه در اين مورد مي‌توان مؤثر باشد اين است كه او «امّي» درس نخوانده باشد وتعاليم و كتاب او،‌ نقطه عطفي در تمدن بشر گردد و تمام خرد مندان جهان دربرابر دستورات استوار او سر تعظيم فرود آورند.[86]

قرآن كريم به اين حقيقت چنين اشاره مي‌كند:

«هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ»[87] « اوست خدايى كه ميان عرب امّى (يعنى قومى كه خواندن و نوشتن نمى‏دانستند) پيغمبرى بزرگوار از همان مردم برانگيخت كه بر آنان آيات وحى خدارا تلاوت مى‏كند و آنها را (از لوث جهل و اخلاق زشت) پاك مى‏سازد و شريعت و احكام كتاب سماوى و حكمت الهى مى‏آموزد و همانا پيش از اين، همه در ورطه جهالت و گمراهى آشكار بودند.»  «في الاميين رسولاً منهم» مي رساند كه خدا در ميان قوم درس نخوانده فردي از خود شان كه او نيز مانند آنان «امّي» بود بر انگيخت ولي او در عين امّي بودن تعاليم،‌ معجزه آفريد و به قول حافظ:

ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد               دل رميده‌ ي ما را انيس و مونس شد

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت         به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

بله جامعه «امي» و درس نخواندة عرب جاهلي در برابر معجزه بزرگ پيامبر «قرآن» شگفت زده شده و گيچ و مبهوت گشته بود،‌ آنها هرگز باور نمي‌كردند كه به فردي از آنان از جانب خدا كتاب با عظمتي وحي شود كه به مردم بيم و نويد دهد.

« وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذًا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»[88]

«  توهرگز[ازدوران کودکي تالحظه نزول وحي] نه كتابى خواندي و نه خطى نگاشتي كه در آن صورت مبطلان (منكر قرآن) در نبوتت شك و ريب مى‏كردند (و مى‏گفتند اين كتاب به وحى خدا نيست و خود از روى كتب سابقين جمع و تأليف كرده است)»

در اين صورت باطل گران در كتاب تو به شك مي‌افتادن و آن را محصول تراوشهاي فكري تو و يا نگارش از كتابهاي پيشنيان مي‌انگاشت[89]

اگر پيامبر اكرم «ص» مدتي در دوران كودكي گرد كتاب مي‌گشت و همچون كودكان نو آموز و دانش آموز، مشق مي‌كرد، آيا مي‌توانست پس از نزول قرآن چنين ندايي را در مكه در ميان گروهي كه از تمام خصوصيات زندگي وي آگاهي داشتند سردهد.

و باندايي رسا بگويد: مردم همة شما مي‌دانيد كه من پيش از بعثت اصلاً كتابي نخوانده ام و خطي ننوشتم،‌چگونه مي‌گوييد من مضامين آيات قرآن را از كتابهاي ديگران گرفته‌ام.[90]

يعني: اگر فكر مي كنيد قرآن از تراوشهاي فكري من است و در سايه آشناي با خواندن و نوشتن و ارتباط با علما و دانشمندان دست به تأليف چنين كتابي زده‌ام و هم اكنون به درخواست شما بايد آن را تبديل كنم، چه قدر خوب است كه شما به زندگي قبلي من‌ نگاه كنيد اگر من داراي چنين قدرتي بودم، بايد بسياري از مطالب اين كتاب را در دوران قبل از بعثت گفته باشم و درمحافل و مجالس نمونه هاي از آن تراوش كرده باشد. در حالي كه چندسال در ميان شما زندگي كرده‌ام و از من چيزي دراين رابطه مشاهده نكرده ايد.

تا اين جا ثابت شد كه پيامبر اكرم از روي يك سلسله مصالح اجتماعي قبل از بعثت با مسئله خواندن و نوشتن آشنايي نداشت و يك فرد امّي بود هرگز نزد كسي براي آموزش زانو نزد و نه از طريق غيب ، با خواندن و نوشتن آشنا گشته بود. زيرا اگر از ناحية غيب هم با آن آشنا بود، هرگز قرآن او را به لفظ «امي» توصيف نمي‌كرد زيرا در اين صورت هرچند از ناحية غيب در پيامبر تحول رخ داده و از كيفيت روز نخست به كيفيت ديگر متحول شده بود.  در حالي كه قرآن مي‌فرمايد: «امّي» است و به همان حالت نخست باقي است.[91]

  در محيط حجاز به اندازة با سواد كم بود كه افراد با سواد كاملاً معروف و شناخته شده بود.

 در مكه كه مركز حجاز حساب مي‌شد تعدادي كساني كه ازمردان مي‌توانستند بنويسند و بخوانند از 17 نفر تجاوز نمي‌كرد و از زنان تنها يك زن بود كه سواد خواندن و نوشتن داشت.

به فرض اين كه نبوت پيامبر اكرم «ص» را نپذيريم او چگونه مي توانست به صراحت در كتاب خويش اين موضوع را نفي كند؟ آيا مردم به او اعتراض نمي‌ كردند كه

درس خواندن تو مسلم است اين قرينة روشني بر امّي بودن اين بزرگوار است و در هر حال جود اين صفت درپيامبر «ص» تأكيدي در زمينة نبوت او بود تا هرگونه احتمالي جز ارتباط به خداوند و جهان ماوراء طبيعت در زمنيه دعوت او منتفي گردد. اين در مورد دوران قبل از نبوت و امّا پس از بعثت نيز در هيچيك از تواريخ نقل نشده است كه او خواندن و نوشتن را از كسي فراگرفته باشد.[92]

نكته: اشتباهي كه برخي به آن مبتلا شدند،‌كلمه «امّي» را به معناي بي سواد تفسير كردند، گويا اين افراد توجه ندارند كه هيچ مانعي ندارد كه رسول اكرم با تعاليم الهي خواندن و نوشتن را بداند بدون آنكه نزد كسي فرا گرفته باشد زيرا چنين اطلاعي بدون ترديد از كمالات محسوب مي‌شود و مكمل مقام نبوت است از اينجاست كه در روايات از معصومين «ع» نقل شده مي‌خوانيم كه پيامبر  اسلام مي‌توانست بخواند و بنويسد، يعني هم تواناي خواندن را داشت و هم توانايي نوشتن را اما براي اين كه جائي براي كوچكترين ترديد براي دعوت او نماند از اين توانايي استفاده نكرد.[93]

نكته: بعضي گفته اند توانايي بر خواندن و نوشتن كمال محسوب نمي‌شود، بلكه اين دو علم كليدي براي رسيدن به كمالات علمي هستند نه علم واقعي و كمال حقيقي.

پاسخ: درواقع پاسخش در خودش نهفته است،‌ زيرا آگاهي از وسيله ي كمالات خود نيز كمالي است روشن.[94]

نكته: ممكن است گفته شود دردو روايت كه از ائمه اهل بيت «ع» نقل شده صريحاً تفسير به «امي» به درس نخوانده نفي گرديده است و تنها به معني كسي كه به «امّ القري» (مكه) منسوب است، تفسير شده . پاسخ مي‌گوئيم يكي از اين دو روايت به اصطلاح مرفوعه است و سند آن فاقد ارزش و روايت دوم از جعفر بن محمد صوفي نقل شده كه از نظر علم رجال شخص مجهولي است[95]

نكته: بعضي تصور كرده اند كه آيه دوم سوره جمعه «يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة»[96] و آيات ديگري كه به اين مضمون است دليل بر آن است كه پيامبر «ص» قرآن را از روي نوشته بر مردم مي خواند.

جواب: تلاوت هم به خواندن از روي نوشته مي‌گويند و هم به خواندن از حفظ كساني كه قرآن و ادعيه واشعار را از حفظ مي‌خواند به آن شخص نيز مي‌گويند تلاوت كرده است اينها را.[97]

نتيجه‌گيري

با بررسي آيات شريفه به اين نتيجه مي‌رسيم:

1. پيامبر بزرگوار اسلام به حتمي و قطعي نزد كسي خواندن و نوشتن را فرا نگرفته است. و از همين جهت است كه قرآن كريم او را امّي مي‌گويند.

2. هيچگونه دليل معتبري دردست نداريم كه پيامبر اكرم «ص» قبل از نبوت يا بعد از آن (عملاً) چيزي را از روي نوشتة خوانده باشد يا چيزي را نوشته باشد.

وصف خاتم بودن رسول اكرم «ص»

يكي از اوصاف مهم رسالتي پيامبر وصف «خاتميت»‌ آن است كه در قرآن كريم به آن صريحاً اشاره شده است.

«ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمًا»[98] «محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست. او رسول خدا و خاتم پيامبران است. و خدا به هر چيزى داناست.» [99]

در ميان فرهنگ نويسان لغت عربي يك اتفاق نظر[100] استفاده مي‌شود و آن اين است كه «واژه» (خ – ت –م)‌ يك معنا بيشتر ندارد و آن معنا «رسيدن به آخر» است و خاتم به كسر «ت» معناي ختم كننده و آخر و آخرين است و به فتح «ت» يا فعل ماضي است به معناي «ختم كرد و به آخر رسانيد» و يا اسم است به معناي آخرين و يا به معناي مهر و انگشتري كه نامه را با آن ختم و مهر مي كنند تا علامت به پايان رسيدن نامه باشد و همة اين مفاهيم به همان ريشه بر مي‌گردد و در تمام استعمالات همان معناي به آخر رسيدن مقصود است.[101]

براي نمونه به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

در مقاييس اللغه مي‌خوانيم: «خ- ت- م» يك اصل است و آن رسيدن به آخر چيزي است، وقتي گفته مي‌شود ختم كردم عمل را و يا ختم کرد قاري سوره را و يا مهر كردن است كه حكايت از رسيدن به آخر دارد و خاتم مشتق از آن است چون به سبب آن ختم مي‌شود چيزها.

و نيز  النبي صلي الله عليه و آله: خاتم انبياء است چون او آخر انبياءاست و نيز ختام كل مشروب يعني آخر آن خداوند متعال مي‌فرمايد:‌ ختامه مسك» يعني آخر آن چيز كه مي خوريم.[102]

خاتم در تفاسير

صاحب مجمع البيان مي‌گويد: «خاتم النبين» يعني آخرين نبيين كه نبوت به آن ختم مي‌شود و شريعت و آئين ا وباقي خواهد بود تا روز قيامت و اين فضليتي است كه از ميان پيامبران نصيب حضرت رسول اكرم «ص» شده است. بعد ايشان مي فرمايد: بعضي از يهوديان مي‌گويند كه شريعت حضرت موسي نسخ نمي‌شود و آخرين دين الهي است جواب ما اين است که ما وقتي بتوانيم ثابت كنيم نبوت پيامبراكرم «ص» بسبب معجزات كوبنده و محكم واجب مي‌شود نسخ شريعت حضرت موسي «ع»[103]

در تفسير نور الثقلين روايتي نقل شده از كتاب المناقب ابن شهر آشوب: كه از انس در يك حديث طولاني كه ايشان مي‌گويد من از رسول الله «ص» شنيدم كه مي‌فرمود: «من خاتم انبياء هستم وتويا علي خاتم اولياء» و بعد علي «ع» فرمود: محمد هزار نفر نبي را ختم كرد و من هزار نفر وصي را ختم كردم به چيزي تكليف شده‌ام كه آنها نشده بود.[104]

بله در اكثر تفاسير معتبر «خاتم النبيين» را يعني خاتم پيامبران گفته اند و رسول الله و آئين او آخرين پيامبر و آخرين دين است كه از جانب خداوند براي هدايت بشر فرستاده شده است.[105]

كمتر مسئله‌ي از نظر بداهت و روشني به پايه مسئله «خاتميت» مي‌رسد و اين كه پيامبر گرامي اسلام «ص» خاتم پيامبران و آئيين او خاتم شرايع و آئيينها و كتاب او آخرين كتاب سماوي است و اين كه با در گذشت او باب وحي و تشريع به روي امت بسته شد و پس از او نه پيامبري خواهد آمد و نه تشريعي انجام خواهد گرفت و نه بر كسي وحي فرود خواهد آمد.

اين حقيقت در قرآن مجيد در احاديث متواتر اسلامي و خطب و سخنان بزرگان و سروده  شعراء وارد شده تا آن جا كه يكي از القاب آن حضرت «خاتم النبيين» مي‌باشد و در آن جز يك حزب سياسي به نام بهائيت كه به رنگ دين فعاليت تفرقه افكني خود را آغاز كرده – كسي شك نكرد و پس از فاصله اندكي در هند «موزه مذاهب» حزب سياسي ديگري «قادياني»‌كه وابستگي آنها به دولت استعماري انگليس كاملاً معلوم و روشن است.

تخم شك و ترديد را دراذهان مردم ساده لوح آن قاره افشاند و به تأويل و تفسير بس نارواي  آيات پرداخت.[106]

از رسمها و سنتهاي غلط زمان جاهليت اين بود كه پسر خوانده خود را به منزله فرزند حقيقي خود مي‌دانستند و با او همان فرزندان واقعي خود رفتار مي‌كردند مثلاً اگر پسر خوانده همسر خود را طلاق مي داد به خود اجازه نمي داد كه با همسر او ازداوج كنند.

اسلام براي كوبيدن اين نوع سنتهاي غلط پيامبر «ص» را مأمور كرد با زينب همسر زيد «كه پسر خوانده آن حضرت بود و همسر خود را طلاق داده بود» ازدواج كند، پيامبر گرامي با زينب ازدواج كرد. اين ازدواج در ميان مردمي كه به خداوند و رسول او ايمان راستين نداشتند و به اين عادت و رسوم خود به شدت گرفتار بودند، جنجالي بر پا كرد به طوري كه مي‌گفتند: چرا پيامبر با همسر سابق پسر خوانده خود ازدواج كرده است، خداوند براي كوبيدن اين افكار در آيه مذكور چنين مي‌فرمايد: محمدپدر هيچ يك از مردان شما نه از نسل او نستيد و زيد هم يكي از آنان است از اين لحاظ ازدواج با همسر سابق زيد براي او اشكال ندارد،

آري او پيامبر و فرستاده خداست و پيوسته اوامر خدا را اطاعت مي‌كند و اين ازدواج هم به فرمان خدا بوده است، آري او پدر شما نيست بلكه خاتم پيامبران و آخرين پيامبر الهي است كه باب نبوت و پيامبري به وسيله او ختم شده و پس از او پيامبر ديگري و شريعت ديگري نخواهد آمد.[107]  

آري اگر پيامبري كه بعد از او پيامبري است اگر چيزي از نصيحت وبيان را ترك كند قطعاً آن چه كه گفته نشده است پيامبر بعدي خواهد گفت امّا آن نبي كه بعد از او نبي ديگري نيست قطعاً مشفق تر و علاقمندتر به هدايت امت خودش است تا مبادا چيزي باقي بماند و چنين نبي مانند آن پسري است كه غير از پدر كس ديگري ندارد.[108] آري شريعت و پيامبري او تا روز قيامت باقي خواهد ماند.

گواه ديگر براي خاتميت پيامبر اكرم «ص»

آيات زيادي دلالت دارد بر خاتميت حضرت محمد «ص»  و چون اين رساله ظرفيت ذكر همة آنها را ندارد بنابراين ما به دو آيه اشاره مي‌كنيم:

« إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ، لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميدٍ»[109] « همانا آنان كه به اين قرآن كه براى هدايت و يادآورى آنها آمد كافر شدند (چقدر نادانند) در صورتى كه اين كتاب به حقيقت صاحب عزت (و معجز بزرگ) است. كه هرگز از پيش و پس (گذشته و آينده حوادث عالم) باطل بدان راه نيابد (و تا قيامت حكومت و حكمتش باقى است) زيرا آن فرستاده خداى (مقتدر) حكيم ستوده صفات است.»[110]

در اين آيه شريفه مقصود از «ذكر»‌ قرآن است به دليل آياتي كه ذيلاً نقل مي‌شود. « إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»[111] «البته ما قرآن را بر تو نازل كرديم و ما هم آن را محققا محفوظ خواهيم داشت.» و «وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ»[112] « و كافران گفتند: اى كسى كه (مدعى آنى كه) قرآن از جانب خدا بر تو نازل شده تو (به عقيده ما) محققا ديوانه‏اى‏» و «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[113] ترجمه « (ما هر رسولى را) با معجزات و كتب و آيات وحى فرستاديم و بر تو اين ذكر (يعنى قرآن) را نازل كرديم تا براى مردم آنچه را كه به آنان فرستاده شده بيان كنيدشايد انديشه کنند.»[114]

در تمام اين آيات مقصود از «ذكر»‌ قرآن مجيد است و ضمير «لايأتيه» به ذكر بر مي‌گردد و بنابراين معناي آيه اين مي‌شود: قرآن كتابي است كه به هيچ وجه باطل به آن راه ندارد.

نفوذ باطل در قرآن كريم به چند صورت متصور است:

1. تحريف آيات قرآن كريم.

2. احكام آن به وسيله كتاب ديگر نسخ و باطل شود.

3. جريانهاي كه قرآن خبر داده است مطابق با واقع نباشد و بطلان آن براي مردم روشن شود.

از آيه به روشني فهميده مي شود كه هيچ كدام از اينها به قرآن راه ندارد و اين كتاب بر اثر حقانيت پيوسته تا روز رستاخيزحجت مي باشد.

طبق مفاد اين آيات: قرآن كتاب حق و استواري است كه باطل به آن راه ندارد و تا روز قيامت از نفوذ باطل به آن مصون و محفوظ مي باشد و نتيجه اين مي شود كه حجيت قرآن ابدي باشد و ابدي بودن حجيت قرآن مساوي است با ابدي بودن رسالت پيامبر گرامي «ص» و شريعت اسلام و اين كه پس از او پيامبر و شريعت ديگر نخواهد آمد.[115]

به بيان ديگر: هنگامي كه حقانيت هميشگي قرآن و شريعت اسلام تا روز رستاخيز ثابت شد اگر كتاب و شريعت ديگري بيايد، يا عين شريعت اسلام خواهد بود. و يا غير آن، اگر عين آن باشد، نياز و اختصاص به دومي نيست و اگر مخالف شريعت اسلام باشد يعني قمستي از احكام آن مخالف و نقض احكام اسلامي باشد يا بايد هر دو حق باشد يا بايد يكي حق و ديگري باطل باشد، اگر بگوئيم كه هر دو حق است نتيجه آن مي‌شود كه دو حكم متناقض هر دو حق باشد و اين محال است.

آيه دومي كه براي اثبات خاتميت پيامبر بزرگوار اسلام ذكر مي كنيم، ‌آيه 28 سوره سبا مي باشد:

« وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ كَافَّةً لِلنّاسِ بَشيرًا وَ نَذيرًا وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[116] ترجمه‌ « و ما تو را جز براى اينكه عموم بشر را (به رحمت خدا) بشارت دهى و (از عذابش) بترسانى نفرستاديم، و ليكن اكثر مردم (از اين حقيقت) آگاه نيستند»[117]

آنچه پس از دقت و تأمل در اين آيه معلوم مي شود اين است كه كافه به معناي عامه، حال از براي «الناس» مي باشد و تقدير آيه اين است «ما ارسلناك الا للناس كافة» يعني ما تو را مبعوث نساختيم و نفرستاديم مگر براي همة مردم» و اين جمله مساوي است با اين عبارت كه گفته شود «رسالت تو عمومي و جهاني و ابدي است» زيرا در غير اين صورت پيامبر همة مردم نخواهد بود.

در قرآن مجيد كلمه هاي «كافة»  به معناي «عامه» استعمال شده است.

«يا ايها الذين آمنوا ادخلوا في السلم كافة»[118]‌ ترجمه «اي مؤمنان داخل شويد همه شما به سلامت» يا «و قاتلوا المشركين كافة كما يقاتلونكم كافة»[119] «همه مشركين را بكشيد هم چنان كه آنها همه شما را مي‌كشند.» و يا «ما كان المومنين لينفروا كافة»[120] ترجمه «لازم نيست همه مؤمنان كوچ كنند»‌

در تمام اين آيات «كافة» به معناي «عامه» آمده است.

مسئله «خاتميت» و اين كه پيامبر بزرگوار اسلام «ص» آخرين پيامبر الهي است از مسائلي است كه همه مسلمين از هر گروه و مذهبي به آن معتقدند و نه تنها داشمندان بلكه فرد فرد توده هاي مردم مسلمان نيز به آن آشنا هستند و به اصطلاح از ضروريات اسلامي است كه هر كس مختصر معاشرتي با پيروان اين مكتب داشته باشد درمي يابد كه آنها پيامبر اسلام «ص» را آخرين پيامبر الهي مي‌داند.

ريشه اين اعتقاد به قرآن مجيد و روايات اسلامي بر مي‌گردد زيرا اين مسئله چيزي نيست كه تنها با دلايل عقلي بتوان آن را اثبات و به يقين بعد از قبول قرآن مجيد به عنوان يك كتاب آسماني و «پيامبر اسلام» به عنوان فرستاده خدا، مي توان به گفته آنان دراين زمينه اعتماد كرد.[121]

در واقع از آغاز آيه40 سوره احزاب نسبت پدر و فرزندي جسماني و نسبي را بطور كامل نفي مي كند، ولي در جملة بعد ارتباط معنوي حاصل از مقام نبوت و خاتميت را اثبات مي نمايد، يعني او پدر جسماني شما نيست، بلكه پدر روحاني است آن هم پدري براي شما و براي همة نسلهاي آينده تا پايان دنيا، و اگر در بعضي از روايات از پيامبر اكرم «ص» نقل شده كه فرمود: «انا و علي ابوا هذه الائمة» ترجمه «من و علي پدر اين امت هستيم» نيز اشاره به همين پدر روحاني است كه از تعليم و تربيت و رهبري سر چشمه مي گيرد.[122]

با يد توجه داشت كه پيامبر اكرم «ص» چند پسر نسبي به نام «قاسم» و «طيب» و «طاهر» و «ابراهيم» داشت كه همه آنها پيش از بلوغ چشم از جهان فروبستند و به همين دليل نام «رجال» «مردان»‌ به آنها اطلاق نشد.

ضمناً رابطة ديگري بين مسئله ختم و نداشتن فرزند پسر نيز و جود دارد و آن اين كه بسياري از اولاد انبياء پيامبر بودند و چون پيامبر اسلام «ص» فرزند پسري نداشت جاي اين توهم باقي نمي ماند كه بعد از او پيامبري باشد. بنابراين نداشتن فرزند پسر، تأكيد و اشاره اي است بر ختم نبوت.

اين احتمال در پيوند آغاز و پايان آيه نيز داده شده است كه در آغاز آيه پدر بودن جسماني آن حضرت نسبت به امت نفي شده و لذا اين سؤال به وجود مي‌ آيد كه اگر چنين است چرا امت حق ندارند با همسران پيامبر بعد از او ازدواج كنند، در پاسخ مي‌گويند: او رسول خدا «ص» است و به علاوه خاتم و پايان دهنده و بالاترين پيامبران است، به همين دليل حفظ احترام او لازم است و ترك ازدواج با همسران او بعد از وفاتش گوشة‌اي از اين احترامات مي‌باشد.[123]

جالب توجه اين كه در قرآن مجيد ماده ختم و مشتقات آن در هفت مورد ديگر بكار رفته است، كه بدون استثناء‌ به معناي پايان دادن به چيزي يا مهري كه در پايان مي زنند آمده است و اين خود دلالت دارد كه آيه مورد بحث نيز مفهومي جز اين ندارد ، كه پيامبر اسلام «ص» پايان بخش سلسلة انبياء است و مهري است كه در پايان دفتر رسالت خورده است.[124]

پس رسول اکرم(ص) آخرين پيامبرخدا مي باشد ودين او نيز آخرين دين الهي است وپس ازاو پيامبري نخواهد آمد.

شبهات و پاسخ آن

1. گاهي گفته مي‌شود «خاتم» به معناي زينت است، بنابراين، مفهوم آيه چنين است كه پيامبر اسلامي زينت تمام پيامبران بوده و نه پايان دهندة آنها.

جواب: بايد توجه داشت كه «ختم» هرگز به معناي زينت نيامده بلكه به معناي «انگشتر» است و اين تعبير بسيار نادرستي است كه گفته شود پيامبر اسلام «ص» انگشتر پيامبران است ، تازه همان گونه كه گفتيم معني اصلي «خاتم» هرگز انگشتر نبوده بلكه به معناي مهري بوده است كه در پايان نامه يا برنامه‌ها و كتابهاي را كه لاك و مهر مي‌کردند، مي‌زدند، و از آن جا كه مهر زدن «خاتم» در پايان قرار مي‌گيرد،‌ نام خاتم بر وسيله ي كه با آن، نامه را پايان مي دادند گزارده شده است. «توجه داشته باشيد كه «خاتم» به فتح «ت» به معني «ما يختم به» يعني چيزي كه به آن ختم مي كنند، مي باشيد»[125]  

در عصر نزول قرآن و قرنها بعد از آن، مهر اصلي اشخاص، روي انگشتر هاي آن ها بوده و به وسيله انگشتر خود نامه ها را مهر مي كردند، به همين دليل در حالات پيامبر اكرم‌ آمده است «انّ خاتم رسول الله كان من فضة نقشه محمد رسول الله»[126]

انگشتر پيامبر خدا از نقره بود و نقش آن محمد رسول الله بود

در بعضي از تواريخ آمده كه از جملة حوادث سال ششم هجري اين بود كه به پيامبر «ص» عرض كردند شما كه براي سران كشورها و پادشاهان نامه مي‌نويسيد آنها نامه هاي بدون مهر را نمي‌ خوانند،‌ به همين دليل پيامبر «ص» انگشتري براي خود انتخاب كرد تا نامه ها را با آن مهر كند.[127]

و نيز در كتاب «طبقات الكبري»‌ آمده است كه پيامبر اسلام «ص» هنگام كه تصميم گرفت دعوت خود را گسترش دهد و به پادشاهان و سلاطين جهان نامه بنويسد دستور داد انگشتري براي او ساختند كه روي آن «محمد رسول الله» نوشته شده بود و نامه هاي خود را با آن مهر مي‌كرد.[128]

با اين توضيح روشن مي‌شود كه امروز گرچه «خاتم» به انگشترهاي تزييني نيز گفته مي شود. ولي در زمان نزول قرآن و مدتها بعد از آن به انگشتر هاي مي‌گفتند كه با آن نامه ها را پايان مي دادند، و يا نامه ها را مي بستند و بر محل بسته شده مهر مي نهاد.

2.  شبهه دوم اين گونه مطرح شده است كه پيامبر اسلام «ص» پايان دهنده «نبيين» است و نمي گويد پايان دهندة رسولان، ممكن است سلسلة انبياء با ظهورا و پايان يابد ولي سلسلة رسولان پايان نپذيرد؛‌

جواب: در تفسير الميزان در ذيل آيه 40 سوره احزاب مي‌خوانيم:

رسول كسي است كه حمل رسالت مي‌كند از جانب خداوند به سوي مردم و نبي كسي است حمل اخبار غيب «كه دين و حقايق ديني است»‌ مي‌كند پس بنابراين رسالت برداشته مي شود با برداشتن النبوة زيرا رسالت از اخبار غيب است و هرگاه قطع شد اين اخبار، حتماً رسالت هم قطع مي‌شود.[129]

توضيح مطلب: درست است كه «نبي» به معني هر پيامبري است كه از سوي خداوند به او وحي مي رسد، خواه مأمور به تبليغ باشد يا نباشد، كتاب آسماني داشته باشد يا نه، ولي «رسول» پيامبري است كه مأمور به ابلاغ است و به تعبير ديگر هر نبي رسول است ولي هر رسول نبي نيست.

با اين توضيح پاسخ سؤال فوق كاملاً روشن مي‌شود، چون اگر كسي خاتم انبياء بوده باشد به طريق اولي خاتم رسولان نيز هست، چون همانگونه كه در با لا گفته شد هر رسولي نبي است، زيرا مرحلة رسالت مرحله‌ي بالاتر و فراتر از نبوت است، اين سخن درست به اين مي‌ماند كه بگوييم فلاني از سرزمين حجاز بيرون رفت مسلماً چنين شخصي از مكه نيز بيرون رفته است، امّا اگر بگوييم كسي در مكه نيست ممكن است در نقطه ديگري از حجاز باشد، بنابراين اگر پيامبر «ص» خاتم مرسلين بود ممكن بود خاتم انبياء نباشد، ولي وقتي آيه مي‌گويد او خاتم انبياء است مسلماً خاتم رسولان نيز خواهد بود.[130]

3. شبهه سوم «آيا اين آيات با مسئله خاتميّت سازگاري دارد؟»

گروهي از دين سازان براي اين كه راهي براي ادعاهاي خود داشته باشند چاره نديده‌اند جز اين كه نخست به سراغ «خاتميّت» رفته و پرونده اين مسئله را كه از بديهيات و ضروريات مسلمين است زير سؤال ببرند، و همانگونه كه روش بيمار دلان است به سراغ بعضي از آيات كه قابل تحريف و تطبيق بر مقصود خود يافته‌اند رفته و براي نفي خاتميت به آن چنگ زدند، يكي از آيات كه بيشتر روي آن مانور مي‌دهد آيه‌ي 35 سوره اعراف است.

« يا بَني آدَمَ إِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتي فَمَنِ اتَّقى وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»[131] « اى فرزندان آدم، هر گاه پيامبرانى از خود شما بيايند و آيات مرا بر شما بخوانند، كسانى كه پرهيزگارى كنند و به صلاح آينده بيمى بر آنها نيست ونه غمگين مي ‏شوند.»[132]

آنها مي گويند اين آيه با توجه به جمله هاي «ياتينكم» و «يقصون عليكم»‌ كه فعل مضارع هستند، نشان مي‌دهد كه امكان دارد در آينده پيامبران ديگري نيز مبعوث شوند و در اين صورت پيروي از آنان لازم است.[133]

جواب:

اگر به ما قبل اين آيات مراجعه كنيم و آيات 11 و 34  اين سوره را مورد بررسي قرار دهيم مي‌بينيم كل اين مباحث در باره «آفرينش حضرت آدم و سپس سكونت او در بهشت و رانده شدن او و همسرش از بهشت به خاطر ترك اولي كه انجام دادند و آمدن آنها به روي زمين و دستورات خدا به عموم فرزندان آدم است»

به تعبير ديگر مخاطب در اين آيات مسلمانان نيستند بلكه مجموعة جامعة انساني و تمامي فرزندان آدمند، و شكي نيست كه براي مجموعة فرزندان آدم پيامبران و رسولان زيادي آمده اند كه نام گروهي از آنها در قرآن مجيد آمده و نام بسياري در كتب تواريخ ثبت شده است.

امّا آنها كه خواسته‌اند از اين آيه براي مقاصد خود بهره گيري نموده و خاتميت را انكار كنند و راه را براي مدعيان دروغين نبوت هموار سازند رابطة آيه را به كلي از آيات گذشته آن بريده و آن را به صورت خطابي براي مسلمين ذكر كرده‌اند و نتيجه گرفته اند كه مسلمانان بايد در انتظار ظهور پيامبران ديگري باشد.[134]

با توجه به آيات قرآن كريم، در مي يابيم كه پيامبر اسلام آخرين پيامبران و شريعت او آخرين شريعت است كه از جانب خداوند براي بشر فرستاده شده است. ودنيا بعد ازاو هيچ پيامبري را نخواهد ديد.

و ما بحث در باره خاتميت پيامبر اسلام را در همينجا به پايان مي‌بريم.

فصل سوم: آيات دال براوصاف واخلاق رفتاري پيامبراکرم(ص)

آيات دال بر رفتاري پيامبراکرم(ص)

برخورد پيامبر اسلام(ص) با مسلمانان

درآمد

 اخلاق رسول الله (ص) ورفتار آن حضرت درسايه قرآن وبرگرفته ازتعاليم الهي مي باشد وبرخورد رسول اکرم(ص) با مسلمانان ومنافقان ويهوديان ومسيحيان واديان ديگر وبطور کلي باهرکسي همانگونه بوده است که قرآن کريم فرموده و دستور داده است.

لذا رسول اکرم(ص) بنا بردستور آية 159 سوره آل عمران با مسلمانان با ملايمت وخوشرويي رفتار مي کند:

﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى الاَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلـٰي اللهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ﴾.[135]

( به [برکت] رحمت الهي، دربرابرآنان [مردم] نرم [ ومهربان] شدي واگر خشن وسنگدل بودي، ازاطراف تو پراکنده مي شدند، پس آنها را ببخش وبراي آنها آمرزش بطلب، ودرکارها، با آنان مشورت کن، اما هنگام که تصميم گرفتي [قاطع باش و ] برخدا توکل کن زيرا خداوند متوکلان را دوست دارد.)[136]

علامه طباطبايي درذيل آيه شريفه159 سوره آل عمران  مي فرمايد:

 کلمة ( فظ) به معناي جفاکار بي رحم وغليظ بودن قلب کنايه است ازنداشتن رقت ورأفت، وکلمة « انخفاض» که مصدر فعل انخفضوا است به معناي متفرق شدن است. دراين آيه شريفه التفاتي به کاررفته، چون درآيات قبل خطاب متوجه عموم مسلمين بوده ودراين آيه متوجه شخص رسول خدا(ص) شده است، وخطاب دراصل معنا درحقيقت به عموم مسلمين است، مي خواهد بفرمايد: رسول ما، به رحمتي ازناحيه ما نسبت به شمامهربان شده است وبه همين جهت به او امر کرديم که شمارا عفو کند وبراي شما طلب آمرزش کند وبا شما درامور مشورت کند، ووقتي تصميم گرفت برماتوکل کند. [137]

پس با اينکه اصل معنا اين بود، بايد ديد چرا خطاب را به شخص رسول خدا(ص) برگردانده؟ وچه نکته ي باعث آن شده است؟

نکته اش اين است که اين آيات آميخته با لحني ازعتاب وسرزنش است، به دليل اينکه مي بينيم خداي تعالي هرجاکه مناسبت داشته ازمردم بخاطر نافرمانيهايشان اعراض کرده است ويکي ازآن همين آيه مورد بحث است که متعرض يکي ازحالات آنان است، آن حالتي که نوعي ارتباط با اعتراضشان بررسول خدا(ص) دارد، وآن عبارت است ازاندوهي که ازکشته شدن دوستان شان داشتند، چون چه بساکه همين اندوه وادارشان کردکه درعمل رسول خدا خرده گيري نموده، کشته شدن آنان را به آنجناب نسبت بدهند، وبگويند: توباعث شدي که ما اين چنين مستأصل وبيچاره شويم، به خاطرهمين نسبت ناروا، خداي متعال ازسخن گفتن با آنان اعراض نموده وروي سخن به رسول خدا(ص) کرده وفرموده : (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ) واين سخن بخاطر اينکه حرف « فاء» دراول آن آمده ونتيجه گيري ازکلام ديگر است که البته صريحاً درآيات نيامده ولي سياق برآن دلالت مي کند وتقرير کلام چنين است:

واذاکان حالهم ماتريه من الشباهة بالذين کفروا والتحسرعلي قتهلم، فبرحمة منا لنت لهم، والا لانفضوا من حولک، فاعف عنهم واستغفرلهم وشاورهم في الامر.

اين جمله براي اين آمده که سيره رسول خدا(ص) را امضاء کرده باشد، چون آن جناب قبلاً هم همينطور رفتارمي کرده وجفاي مردم را بانرمخويي وعفوو مغفرت مقابله و دراموربا آنان مشورت مي کرده است، به شهادت اينکه اندکي قبل ازوقوع جنگ احد با‌ آنان مشورت کرده، واين امضاء اشاره اي است به اين که رسول خدا(ص) بدانچه مأمورشده عمل مي کند وخداي سبحان ازعمل اوراضي است. دراين جمله خداي تعالي رسول گرامي خودرا مأمورکرد تا آنان را عفوکند، تا درنتيجه براعمال ايشان اثرمعصيت مترتب نشود واينکه ازخدا برايشان طلب مغفرت کند با اينکه مغفرت بالاخره کارخود خداي متعال است وعبارت « استغفرلهم» هرچند مطلق است واختصاص به مورد بحث آيه ندارد، وليکن موارد حدودشرعي وامثال آن را شامل نمي شود ( چنان مطلق نيست که حتي اگر فردي مرتکب قتل شد اورا هم ببخشايد ويا اگر زنا کرد تنها برايش طلب مغفرت کند وديگر حدّ شرعي را براو جاري نسازد) چون اگر اطلاق تا اين مقدارشمول داشته باشد باعث لغوشدن تشريع مي گردد، علاوه براينکه جمله « وشاورهم في الامر» که به يک لحن عطف برمسئله عفوومغفرت شده، خود شاهد براين است که اين دوامر، يعني « عفو» و « مغفرت» درچارچوب ولايت وتدبيرامورعامه بوده، چون اينگونه اموراست که مشورت برمي دارد، واما احکام الهي، خير، پس عفوومغفرت هم درهمان امور اداره جامعه است.[138]

بدان اي رسول ما اگر بدخلق باشيد، جفاکارخواهيدبود وقساوت قلب داشته باشيد مسلمين ازاطراف توپراکنده مي شود وديگر به اطراف وحول تو جمع نمي شود بنا براين ببخش اينهارا درآنچه مختص به تو است وبراي آنها استغفارکن درآن چه که مختص به خداست ونيز مشورت کن با آنها درامورجنگي وغيرجنگي ودرچيزهاي که مشورت درآنها صحيح است، اين کارهارا انجام بده بخاطرکه رأي آنهارا بدانيد، وآنهارا محترم بشماريد ويک آگاهي هم بدهيد به اهميت سنت مشاوره.[139]

اي رسول ما اگر ازجانب اين امت به شما سيئه ي هم مي رسد آن را با بهترين چيزها دفع کن اگر به شما اسائه ادب کردند واذيتت کردند تو به آنها نهايت احسان را بکن وهرچه ازاحسان که مي توانيدبرايشان انجام بده واگر براي شما احسان مقدورنبود مصافحه کنيد با آنها.[140]

عفو وگذشت ازشما مهم است چون دوران رهبري ودوران مسئوليت تواست واين قصه، قصه يک مسابقه نيست که يکي پيروز شود وديگري شکست بخورد، بلکه قصه هدايت بشراست به سوي کمال، واينکه بازشود قلب يکي وعقلش به درک برسد، وضميرش بازشود وزندگي آنها بسوي حق گشوده شود ولذا لازم است برتو کارهاي بد آنهارا بابدي جواب ندهيد، تهمت را باتهمت ودشنام را بادشنام جواب ندهيد، چون سبب دورشدن بعضي ازبعضي ديگر مي شود، ودورشدن قلوب ازوحي الهي مي شود.

بنابراين شما ناچاريد که سيئه را باحسنه جواب دهيد تا کلمه شيرين شمادرمقابل کلمه تلخ آنها قرار گيردويا اسلوب وروش خوب شما درمقابل روش خبيث آنها قرار گيرد وقلب بازوگشاد درمقابل قلبهاي مهرزده قرار گيرد، وچهره متبسم درمقابل چهرة عبوس، تا اينکه همه عوض شود همة سلبيات به مثبت تبديل شود وقيدهاي بي جهت برداشته شود، ومشکلات حل شود، بعد ازاين اعمال هدايت شده ها هدايت مي شوندوگمراهان درگمراهي باقي مي مانند.  اينکه درگمراهي خود باقي مي ماند مشکل شما نيست، بلکه مشکل خودشان است.[141]

البته بايد توجه داشت زمانيکه  عده اي ازمردم ازاطراف رسول الله کناره گرفتند درجنگ احد ودوباره برگشتند پيامبربزرگواراسلام(ص) با آنها با لحن تند وخشونت برخورد نکرد، بلکه با لحن ملايم با آنها برخوردکرد، چون خداوند متعال درآيات قبل راهنمايي کرد به چيزهاي که درزندگي مفيد است وهمچنين به چيزهاي که درآخرت براي اينها خوب ومفيد است، وازجمله اينها عفووبخشش آنها بود که زيادي درفضل واحسان را مي رساند که رسول الله(ص) نيز آنهارا ببخشد وبالحن خشن رفتارنکند با آنها وخداوند فرمود: « ﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ» وبرشخص منصف پوشيده نيست که اين بهترين ترتيب درکلام است.

 

فخررازي درذيل آيه شريفه 159 سوره آل عمران مي فرمايد:

1. لين بودن رسول الله (ص) با قوم يعني با اخلاق  خوب بامردم برخوردکردن ولذا خداوند متعال درآياتي زيادي به آن امرفرموده است، مانند: ﴿وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾[142] ونيز فرمود: ﴿خُذِ الْعَفْوَ وَاْمُرْ بِالْعُرْفِ وَاَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ﴾[143] ويافرمود: ﴿لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ اَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ﴾[144]وهمچنين شخص رســـول الله (ص)  فرمود: « ولا حلم احبّ الي الله تعالي من حلم امام ولا جهل ابغض الي الله من جهل امام وفرقه» با اين اوصاف وقتي رسول الله (ص) امام عالمين شد واجب ولازم است بيشترين حلم را داشته باشدو بابهترين خلق رفتار کند .

لذا عثمان مي گويد: خداوند متعال بهترين احسان را به ما کردند، چون ما مشرک بوديم اگر رسول خدا (ص) با اين دين يکجا وباقرآن برما مي آمد قبول اين دين ومسئله برما سخت بود وما قبول نمي کرديم، اما پيامبر(ص) مارا به طرف کلمه واحده خواند ووقتي ما قبول کرديم، وشناختيم شيريني ايمان را قبول کرديم چيزهاي که بعد ازکلمه واحده قرار داشت. البته با خوشرويي تا دين تمام شد وکامل شد شريعه .[145]

پيامبربزرگواراسلام باتوجه به آيات قرآن کريم وروايات وديدگاه هاي برخي ازمفسران معلوم شد که ايشان هميشه با خوش خلقي واخلاق خوب بامردم ( چه مسلمان وغيرمسلمان) رفتارمي کرد، بايد ديد که علت خوش خلقي ايشان چه بوده است وچگونه ايشان داراي خلق عظيم شده است ؟

سبب خوش خلق بودن پيامبراکرم(ص)

1. اعتبار حال القائل

2. اعتبار حال الفاعل.

اما اعتبار حال القائل نفوس انسانها مختلف است، همچنانکه رسول الله (ص) فرمود:

« ارواح جنود مجنده» وبازفرمود: « الناس معادن کمعادن الذهب والفضه» اگر اين نفوس به طرف نقصان پيش رود، خواري وذلت برآن مستولي شده ونيزشهوت وغضب وحب المال ولذت دنيوي برآن مستولي وچيره مي شود، واگر اين نفوس به طرف کمال پيش رود مي رسد به نهايت قدرت وشکوه وجلال، اما ازنظرقوه نظريه پس مي باشد، همچنانکه خداوند وصف کرده است:[146]

«نُّورٌ عَلـٰي نُورٍ [147]» وبازفرموده: وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظِيماً﴾[148] وازنظر قوه علميه نگاه کنيم همچنانکه خداوند فرموده است: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[149]

گويا اين نفوس ازجنس ملائکه است نزديک به شهوت نمي شود، انگيزه غضب ندارد ازحبّ مال وجاه چيزي متأثرنمي شود وچون درقانون تأثرهست که متأثر ضعيف ازمؤثرباشد ونفس هنگام که تمايل به لذات دنيوي پيدا کند بعد روحاني آن ضعيف مي شود وبعد جسماني آن قوي مي گردد واگر تمايل به محسوسات دنيوي پيدا نکند آن وقت بعد روحاني او قوي شده وبعد جسماني آن ضعيف مي گردد ونفس رسول الله(ص) يک نفس قدسي بود وداراي جلال وکمال بود دراين خصلتها. [150]

اما به اعتبار حال الفاعل: اگر نگاه کنيم، همچنانکه رسول الله فرمود: « من عرف سرالله في القدر هانت عليه المصائب» . بلي اگر کسي سردرقضاوقدرالهي را بداند مصائب براو آسان خواهد بود، زيرا چنين کسي مي داند حوادث زمين علتش اسباب الاهيه است پس مي داند حذردفع قدرنمي کند. پس اين حوادث مطلوب است لذا غضب نمي کند وهرگاه برايش يک چيزي محبوبي بيايد ياچيزي نزدش دوست داشتني شود هيچ وقت به آن انس زياد نمي گيرد، زيرا چنين شخصي ازعالم روحانيات باخبراست، که خيلي بزرگترازعالم جسمانيات است، پس هيچ وقت براي بدست آوردن لذتي وخوبي ازاين دنيا منازعه نمي کند وهيچ وقت غضب نمي کند که علتش مسايل دنيوي باشد وهرگاه انسان به اين درجه برسد، آن وقت مي رسد به درجه حسن الخلق وبرخوردش با مردم براساس خوشرويي مي شود ورسول الله (ص) دراين صفات اکمل بشربود، وشد اکمل بشردرحسن الخلق.[151]

البته بايد توجه داشت همه‌اي اين آيات دلالت دارد براين که رحمت خداوند است که مؤثربوده دررحيم بودن رسول اکرم(ص) وخوش خلق بودن ايشان با امت، وقتي خوب تأمل کنيد مي فهميد که دلالت آيات برآن است، که نيست رحمتي مگرازجانب خداوندمتعال واين را مي شود ازچند جهت تقريرکرد.

  1. 1.  تازماني که خداوند متعال نينداخته بود درقلب عبدخودش انگيزه خيرورحمت ولطف را عبد چيزي ازاين موارد را انجام نمي داد، ووقتي اينهارا درقلبش انداخت آن وقت اين افعال را انجام داد، بنا براين نيست رحمتي مگر ازجانب خداوند متعال .

2. هررحيمي غيرازخداوند درمقابل رحمتش بايد استفاده ببرد وعوضي درمقابل آن بگيرد، يافرارازعقاب، طلب برثواب يامي خواهد که ازآن به نيکي ياد کند، وماغيرازاين موارد صورت ديگري را درنظربگيريم، فقط مي ماند رقت قلب  کسي که رحيم است که ممکن است بخاطر رقت قلب ونازکي دل به کسي لطف ورحمت کند، اگر کسي ببيند حيواني را که درد مي کشد بخاطردل نازکي اش که به سبب مشاهده اش براي او حاصل شده است اورا ازآن درد خلاصي ورهايي مي بخشد، واگر چيزي ازاين موارد را درکسي پيدا نکنيم آن شخص به کسي لطف ومهرباني نخواهد کرد، ودراين ميان فقط خداوند متعال است که لطف ومهرباني مي کندبدون هيچ يک ازاين موارد، وهيچ غرض ازکار ولطفش ندارد، بنابراين مي شود : نيست رحمتي مگر ازجانب خداوند.

3. هرکسي که لطفي مي کند به غيرش يا درمقابل آن است که به اومالي بدهد، يادرمقابل اين است که ازاو سببي از اسباب بلارا دفع کند، مگر اينکه کسي که به اورحم شده است نفع نمي بردازمال مگر با سلامت اعضاء. واين نيست مگر ازجانب خداوند . پس مي گوييم: نيست رحمتي مگر ازجانب خداوندمتعال.[152]

بلي، يارسول الله (ص) لطف ومهرباني کن نسبت به کساني که به تو ايمان آوردند ازميان اصحاب تو، وملايم باش برآنان که آنان ازتومتابعت مي کند وبا اخلاق حسنه با آنان برخوردکن، حتي ممکن است که ازجانب اينها به تو اذيتي هم برسد، وببخش جرمهاي آنانيکه داراي جرم است، واگر توغضب کني بربسياري ازآنان که برتو جفا کرده اند وغليظ باشيد با آنان، حتماً ترک خواهدکردشمارا وازشما دوري خواهد جست، وديگر متابعت نخواهدکرد شمارا دردستورات الهي. اما خداوند به آنها وبه شما لطف ومهرباني مي کند.

يعني خداوند مي فرمايد: « فاعف عنهم» بگذرازاصحاب خودت که ايمان به تودارند بخاطرآنچه که ازجانب من آورده ايد، يعني همه اي اذيتهاي آنان را درمقابل آنچه ازجانب من آورده ايد بجان بخر.[153]

درمکارم الاخلاق پيغمبر(ص) که خود يکي ازمعجزات باهره وروشن آن سروراست وازقدرت بشرخارج است ويکي ازعوامل پيشرفت اسلام همين اخلاق نيکوي آن بزرگواراست. که گفتند باعث پيشرفت اسلام سه چيزشد:

مال حضرت خديجه براي دنيا طلبان. شمشيرعلي(ع) براي خائنين درجان ومال. وسوم اخلاق پيامبراکرم(ص) .[154]

غلظت قلب عبارت ازتندمجازي است که درناملايمات حلم وبردباري وصبروتحمل ندارد، وغيظ وغضب براو مستولي مي شود اين صفت بسيارقبيح است بلکه بسياري ازاخلاق رذيله ازاين قوه غضبيه سرچشمه مي گيرد، درلسان تأثيردارد، به شتم وسبّ واظهارسوء وشماتت وافشاء سروهتک حرمت وسخريه واستهزاء وغيراينها ودراعضاء تأثيردارد، به ضرب وجرح وقتل وتمزيق ثوب ولطم وجه وسقوط علي الارض ودرقلب به حقد وحسد وبغض وعداوت وامثال اينها، حتي درخارج تأثيردارد. کاسه برزمين زدن، افعال مجانين انجام دادن، عداوت بين اصدقاء ، تفرقه بين احباء، قطع رحم، جدايي بين زوجين. ولذا دراخبارداردکه ايمان را فاسد مي کند وچهرة شيطان است ومفتاح کل شرّ مزيل عقل وغيرازاينها ازمفاسد. وچنين صفتي موجب مي شود که ديگران ازاطراف او پراکنده شود ولو پيغمبرباشد، اما عفووبخشش ازصفات بسيارعاليه وازمحاسن اخلاق کريمه است وآيات واخباروحکم عقل برطبقش واردشده است وطلب مغفرت ازصفات ملائکه وانبياء واوصياء وعلماء وابرار است که براي مؤمنين طلب مغفرت مي کنند، که البته دعاي آنها مقرون باجابت است ، بالاخص که مقرون به امر الهي باشد.[155]

فرمان عفوعمومي « فبمارحمه من الله لنت لهم» گرچه دراين آيه يک سلسله دستورهاي کلي به پيامبر(ص) داده شده است وازنظرمحتوي مشتمل بربرنامه هاي کلي واصولي است . همچنانکه قبلاً اشاره کرديم ازنظرنزول دربارة حادثه احد است زيرا بعد ازمراجعت مسلمانان ازکساني که ازجنگ فرارکرده بودند اطراف پيامبر(ص) را گرفته وضمن اظهار ندامت وتقاضاي عفو وبخشش کردند.

خداوند دراين آيه به پيامبر(ص) دستورعفووبخشش عمومي آنهارا صادر کرده وپيامبر(ص) با آغوش باز، خطاکاران توبه کاررا پذيرفت، درآيه فوق، نخست اشاره به يکي ازمزاياي فوق العاده اخلاقي پيامبرشده ومي فرمايد: درپرتورحمت ولطف پروردگار، توبامردم مهربان شدي درحالي که اگر خشن وتندخو وسنگدل بودي ازاطراف تو پراکنده مي شدند.

اين دوکلمه ( فظاً، غليظ القلب) گرچه هردو به معني خشونت است اما يکي غالباًٌ درمورد خشونت درسخن وديگري درمورد خشونت درعمل بکارمي رودوبه اين ترتيب خداوند اشاره به نرمش کامل پيامبر(ص) وانعطاف او دربرابرافراد  نادان وگنهکار مي کند.

فاعف عنهم واستغفرلهم، سپس دستور مي دهد که ازتقصيرآنان بگذروآنهارا مشمول عفوخود گردان وبراي آنها طلب آمرزش کن. يعني نسبت به بي وفائي هايي که با توکردند ومصائبي که دراين جنگ براي تو فراهم نمودند ازحق خود درگذرومن براي آنها نزد تو شفاعت مي کنم ودرمورد مخالفتهاي که نسبت به فرمان تو کردند، توشفيع آنان باش وآمرزش آنهارا ازمن بطلب.

به عبارت ديگرآنچه مربوط به حق توست عفو کن، وآنچه مربوط به حق من است من مي بخشم . پيامبر(ص) به فرمان خداوند متعال عمل کرد وآنهارا بطورعموم مشمول عفو خود ساخت. روشن است که اينجا يکي ازموارد روشن عفوونرمش وانعطاف بود واگر پيامبر(ص) غيرازاين مي کرد، زمينه براي پراکندگي مردم کاملاً فراهم بود، مردمي که گرفتار آن شکست فاحش شده بودند وآن همه کشته ومجروح داده بودند، « اگر چه عامل اصلي خودشان بودند» چنين مردمي نياز شديد به محبت ودلجويي ومرهم گذاشتن برجراحات قلبي وجسمي داشتند، تا به سرعت همه اين جراحات، التيام پذيرد وآماده براي حوادث آينده شوند، دراين آيه اشاره به يکي ازصفات که درهررهبري لازم است شده وآن ، مسئله گذشت ونرمش وانعطاف دربرابرکساني است که تخلفي ازآنها سرزده وبعداً پشيمان شده است.

بديهي است شخصي که درمقام رهبري قرار گرفته اگر خشن وتندخو وغيرقابل انعطاف وفاقد روح گذشت باشد بزودي دربرنامه هاي خود مواجه باشکست خواهد شد ومردم ازدور او پراکنده مي شوند وازوظيفه رهبري بازمي ماند وبه همين دليل است که علي (ع) دريکي ازکلمات قصار خود مي فرمايد: « آلة الرئاسه، سعة الصدر» وسيله رهبري گشادگي سينه است.[156]

برخورد پيامبر باهمسرانش

درآمد

پيامبراسلام(ص) درطول زندگي مبارکشان ازدواجهاي داشته است وازهمسران آن بزرگوار بيشترين فداکاري را حضرت خديجه (ع) براي اسلام انجام داده است وبرخورد رسول الله براساس دستورات قرآن با اين همسران بود.

آيه اول :

﴿يَا اَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّاَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ اُمَتِّعْكُنَّ وَاُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً﴾[157]

اي پيامبر به همسرانت بگو: اگر شما زندگي دنيا وزرق وبرق آن را مي خواهيد بياييد با هدية شمارا بهره مند سازم وشمارا به طرز نيکويي رهاسازم.[158]

روايتي که مفسران درشأن نزول اين آيه ذکر مي کند چنين است:

« که زنان رسول خدا(ص) هريک بر رسول آرزوي کردند: ام سلمه پرده خواست، حفصه جامه مصري خواست، جويره چادري خواست، زينب بنت جحش برد يماني خواست، ام حبيبه بردي با جامه سحولي خواست، سوده گليمي خيبري خواست، ورسول گرامي اسلام درآن وقت اينهارا نداشت ولذا چنين دعا کرد: خدايا زندگي مرا مانند مسکينان ، ومردن مرا مانند آنها، ودرروزقيامت مرا با مسکينان محشور بگردان. [159]

تخيير که درآيه شريفه مطرح است اين است که تخيير بين دنيا وآخرت باشد [160].

 وباتوجه به سبب نزول آيه خداوند خواست که آنهارا سرزنش وعتاب کند لذا مخير شان کرد بين اينکه : با پيامبربزرگوار اسلام زندگي کنند وآنچه نزد خداست ازثوابها ونعمتهاي ابدي وبين جداي آنها ازحضرت رسول اکرم(ص) به سبب طلاق واخذ خواستهاي زود گذر.

درزمان نزول آيه شريفه ، همسران پيغمبر(ص) 9 نفربودند[161] : عائشه، ام حبيبه بنت ابي سفيان، سوده بنت زمعه وام سلمه بنت ابي اميه، ( اينها ازبني قريش بودند) ، وصفيه بنت حيّ الخيبريه، ميمونه بنت الحارث الهلاليه، وزينب بنت جحش الاسديه، وجويره بنت الحارث المصطلقيه.( که اينها  ازبقيه طوايف بودند. )

مفارقت رسول اکرم(ص)

واحدي با سند ازسعيد بن جبيرواو ازابن عباس روايتي را نقل مي کند:

رسول مکرم اسلام با حفصه نشسته بود، بحث کردند وبه مشاجره منجرشد، رسول اکرم فرمودآيا مي خواهيد که بين ما کسي داوري کند؟ حفصه گفت: بلي،  به دنبال عمر کسي را فرستاد وقتي عمر داخل شد ازحفصه خواست که صحبت کند، حفصه گفت: يارسول الله(ص) شما صحبت کنيد، وغيرازحق چيزي نگوييد، عمر با اين حرف دوبار دست به صورتش زد وحضرت رسول فرمود: بس است ، عمرگفت: اي دشمن خدا! نبي چيزي نگويد جز حق الله ورسول مکرم اسلام بلند شد ورفت به سوي يک حجره اي ويک ماه درآنجا ماند ودوري کرد اززنانش وخداوند اين آيه را نازل کرد.[162]

آيه دوم

درآيه دوم مورد بحث قرآن کريم به زنان پيغمبرچنين خطاب مي کند:

﴿وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الآخِرَةَ فَإِنَّ اللهَ اَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ اَجْراً عَظِيماً﴾[163]

اگر شما خدا وپيامبرش وسراي آخرت را مي خواهيد، خداوندبراي نيکوکاران شما پاداش عظيمي آماده ساخته است.[164]

يعني اگر شما خدا ورسولش وسراي آخرت را مي خواهيد، وزندگي ساده با پيامبر وباکمبودهاي که درزندگي خواهيد داشت  مي سازيد، خداوند کريم براي شما پاداش عظيمي آماده کرده است ( وان کنتن تردن ...) .

درواقع دراين آيه شريفه تمام پايه هاي ايمان جمع است، ازيکطرف ايمان به خدا ورسولش وسراي آخرت  را بيان مي کند وازسوي ديگر در برنامه هاي عملي درصف نيکوکاران قرار گرفتن است، لذا انسان تنها  اظهار به پاي بندي به برنامه هاي ديني کافي نيست، بلکه بايد درعرصه عمل نيز آنهارا بکار گيرد، واعتقاد باطني جمع انجام عملي آنها مفيد است ولاغير.

ودرحقيقت امرزنان پيامبردايرشده بين دوچيز[165] :

1. زندگي مادي دنيوي وبازينتهايش . 2. وبين اختيارکردن خدا ورسولش وسراي آخرت واين حکايت ازآن داردکه اين دوقابل جمع نيستند، ونيزحکايت ازآن دارد که انتخاب خداورسولش وسراي آخرت يک اصل است ودرمقابل آن انتخاب زندگي دنيوي نيز يک اصل است وهرکدام اينها مستقل برنامه زندگي دارد، کسيکه خداورسولش را انتخاب مي کند، چنين شخصي دنيارا زندان دانسته وهرچه دراين دنيا است براي او هيچ ارزشي ندارد، زينتهاي دنيوي وسرمايه هاي که رنگ خداي ندارد براي او مهم نيست، بلکه هيچ دلبستگي به آن ندارد.

وازطرف مقابل کسي که زندگي دنيارا انتخاب کند اين انتخاب اصول خودش را دارد،‌چنين کسي فقط دنيارا مي خواهد وهمه ي لذتهاي دنيارا براي خودش مي خواهد همه سرمايه هاي  دنيارا براي خودش آرزوي مي کند، که مال اوباشد، ودرواقع مانند کسي مي شود که دنيارا براي لذتهايش مي خواهد وبس.

آيه سوم

﴿يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَاْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذٰلِكَ عَلـٰي اللهِ يَسِيراً﴾[166]

اي همسران پيامبر هرکدام ازشما گناه آشکار وفاحش مرتکب شود عذاب او دوچندان خواهدبود، واين براي خدا آسان است.

زوجات حضرت رسول دوقسم[167] است: نيکوکار، وبدکردار. خداوند نيکوکاران آنهارا وعده اجر عظيم داده که مفاد « فان الله اعد للمحصنات منکن اجراً‌عظيماً » است واما بد کرداران آنها عذاب دوبرابرزنهاي معمولي مي شوند، چنانچه آيه شريفه مي فرمايد:

«يانِسَاء النَّبِيِّ مَن يَاْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ» معاصي الهيه بعضي فقط منکرات شرعيه است که آنهارا منکر مي گويند مقابل معروف وبرخي علاوه برحرمت شرعي قبح عقلي هم دارد اين را فحشاء مي گويند. [168]

(فاحشه) درروايت است که فاحشه به معناي «خروج باشمشير» است يا « قتال اميرالمؤمنين» ولي اينها مصداق اتم آن است وآيه عموميت دارد بلکه شامل هرکس مي شود که حجت براو تمام تراست ، عقوبتش سخت تر وسنگين تراست . چنانچه ازحضرت زين العابدين (ع) روايت است که فرمود: « انا نري لمحسننا ضعفين من الاجرولمسيئنا ضعفين من العذاب» [169] (براي نيکوکاران ما دو برابراجروبراي گناهکاران مادوبرابرعذاب است).

پس آيه شريفه به بيان موقعيت زنان پيامبر(ص) دربرابرکارهاي نيک وبد، وهم چنين مقام ممتازومسئوليت سنگين آنها مي پردازد . بلي شما درخانه وحي ومرکزنبوت زندگي مي کنيد قطعاً معلومات شما ازمسايل سياسي بيشتر است، چون با پيامبر هستيد وآنگاه ديگران به شما واعمال تان نگاه مي کنند وشما اسوه وسرمشق براي ديگران هستيد، علت اين مطلب جريان[170] سبب ومسبب است. زنان پيامبراگر کارنيک انجام دهد، هم کارنيک کرده وهم ديگران را به اسلام خوشبين کرده است ومردم چون ببينندکه  درخانه پيامبر به دين عمل مي شوند، تشويق مي شوند، ونيزعکس قضيه هم همين طور است مراد ازفاحشه کاربسيار قبيح که برگناه کبيره[171] تطبيق مي شود، مانند: اذيت رسول الله، غيبت ونحوآن .

درآيه شريفه قيد« مبيّنه» ذکرشده که دلالت داردبراينکه اگر آشکارنشود فقط يک گناه دارد چون کسي ازاو تأثير نمي پذيرد.

آيه چهارم

قرآن کريم در آيه 31سوره احزاب به همسران پيامبر چنين خطاب مي کند:

﴿وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُّؤْتِهَا اَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَاَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقاً كَرِيماً﴾

وهرکس ازشما براي خدا وپيامبرش خضوع کند وعمل صالح انجام دهد، پاداش اورا دوچندان خواهيم ساخت، روزي پرارزشي براي او آماده کرده ايم.[172]

بعد ازاينکه خداوند تهديد[173] کرد زنان رسول اکرم را ازانجام فاحشه ظاهره( ارتکاب محظوروآنچه خداوند نهي کرده است ازآن) وعذاب دوبرابربرآنها بخاطر الگو واسوه بودن زنان پيامبردرميان جامعه آن زمان، خداوند مي فرمايد: هرکس ازشما دربرابرخدا ورسولش خضوع واطاعت کند وعمل صالح انجام دهد پاداش او دوچندان مي دهم وروزيّ پرارزشي را براي او فراهم مي سازم ( ومن يقنت ...) تنها ادعاي ايمان واطاعت کافي نيست، بلکه بايد به مقتضاي « تعمل صالحاً» آثارآن درعمل نيز هويدا گردد «‌رزق کريم» معني گسترده ي داردکه تمام مواهب معنوي ومادي را دربرمي گيرد وتفسيرآن به بهشت به خاطرآن است که بهشت کانوني همه اي اين مواهب است.[174]

آيه پنجم

﴿يَا نِسَاء النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَاَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَّعْرُوفاً﴾[175]

اي همسران پيامبر، شما همچون يکي اززنان معمولي نيستيد، تقوي پيشه کنيد، پس به گونه اي هوس انگيزسخن نگوييدکه بيماردلان درشما طمع کنند وسخن شايسته بگوييد.[176]

خداوند کريم اظهارمي دارد دراين آيه شريفه که اي زنان رسول الله (ص) مقام شما نزدمن مانند مقام زنان صالحه ديگر نيست، شما نزد من گرامي تريد ومن به شمامهربان ترم وثواب بزرگتري به شما خواهيم داد براي اينکه شما با رسول خدا درتماس هستيد وخداوند براي اينها شرط تقوي را بيان مي کند تا بفهماند که فضيلت آنها به خاطر تقوي است نه بخاطرنزديکي آنها به رسول مکرم اسلام(ص) .[177]

ونيزخداوندمي فرمايدکه وقتي بامردان صحبت مي کنيد به نرمي سخن نگوييد بلکه محکم وباشدت به گونه اي که دلهاي ناپاک آنها به طمع نيفتد.

خدايتعالي سخن گفتن زنان را بامردان نهي نفرموده، چون آنها هم انسانند وبراي معاشرت  احتياج به سخن گفتن دارد وطرز صحبت کردن بايد به گونه ي باشدکه آنها به طمع نيفتد،[178] گرچه اين آيه شريفه مربوط به زنان رسول اکرم است ولي حکم آن شامل تمام زنهاي مسلمان مي شود بايد همه زنهاي مسلمان وقتي صحبت کردن با اجنبي با اداء‌واطوار سخن نگويند به اندازه نيازشان فقط سخن بگويد به گونه اي که بيماردلان به طمع نيفتد.

آيه ششم

خداوند متعال درآيه 33سوره احزاب دستورات خاص به همسران پيغمبرمي فرمايد:

﴿وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرُّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الاُولَي وَاَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَاَطِعْنَ اللهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾.

درخانه هاي خود بمانيد وچون دوران جاهليت نخستين « درميان مردم» ظاهر نشويد، ونمازرا برپاداريد، زکات را بپردازيد، وخداورسولش را اطاعت کنيد، خداوندفقط مي خواهد پليدي وگناه را ازشما اهلبيت دورکند، وکاملاً شمارا پاک سازد.[179]

قرآن کريم دراين آيه شريفه مي فرمايد: که شما درخانه هاي خود بمانيد ومانند زمان جاهليت اول، دربيرون ظاهرنشويد.

مراد ازجاهليت الاولي، قبل ازبعثت است[180] و« اطعن الله ورسوله» انجام دادن تمام امورکه خداوند امرفرموده است وخداوند متعال فقط « صلاة وزکات» را ذکرکرد چون اين دو اصل وريشه است. « صلاة» ريشه ورکن است درعبادات وزکات رکن وريشه است درمعاملات[181]. بنابراين اطعن الله ورسوله يعني اطاعت خدا را انجام دهيد وهمه اي تکاليف شرعيه را انجام بدهيد واطاعت رسول را انجام دهيد يعني همه آنچه را که رسول امر مي کند امتثال کنيد وآنچه را که نهي مي کند اجتناب کنيد، که همه اي اموري که رسول الله مي فرمايد: ازجانب خداوند متعال است.[182]

قول خداوند که مي فرمايد: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا) اولاً‌بايد توجه داشت که کلمه «‌انما» دلالت برحصر مي کند، وثانياً مراداز اهل بيت چه کساني هستند.

صاحب تفسيرکبيردراينجا چنين مي فرمايد: ازآنها ذنوب وگناه را دور وزايل کرده وتطهير شان فرموده است وگفتارخداوند متوجه زنان پيغمبر است وباضميرمذکرکه آورده تا درآن داخل شود زنان پيغمبرومردان ومراد ازاهل بيت چند قول است که ايشان مي گويد :

 اولي وبهترآن است که بگوييم که شامل اولاد وازواج النبي مي شود وحسن وحسين ازاهلبيت است وعلي هم ازآنها است چون او ازاهل بيت پيغمبر حساب مي شود  به سبب معاشرت او وملازمت او با پيامبراسلام.[183]

«الرجس» شامل همه نجاسات ونقايص مي شود وخداوند همه اينهارا ازاهلبيت دورساخته است.[184] ام سلمه مي فرمايد: اين آيه نازل شد درخانه من، پس رسول خدا(ص) خواند علي وفاطمه وحسن وحسين( عليهم السلام) را وبعد داخل شد با آنان زيرکساء خيبري وفرمود: خدايا ببر ازاينها رجس وپاکشان بفرما. بعد ام سلمه مي گويد: من چه آيا مي توانم زيرکساء داخل شوم، پيامبرفرمود: تواز ازواج النبي هستي وبرخيرهستي، وجمهور اين قول را قبول دارند ونيز برخي محققين قائل است که منظور ازاهلبيت درقرآن کريم اهل کساء يعني رسول الله، امام علي، وفاطمه،‌وحسن وحسين( عليهم السلام) ونيز بنابرروايات موجود درمنابع شيعه وسني، نه نفر ازفرزندان امام حسين(ع) ( امام زين العابدين(ع) ، امام باقر(ع)، امام صادق(ع)، امام کاظم(ع)، امام رضا(ع)، امام جواد(ع)، امام علي النقي(ع)، امام حسن العسکري(ع) وامام مهدي(ع) هست.[185]

همانطورکه قبلاً‌ اشاره شد کلمه انما دلالت برحصر مي کند ودرآيه شريفه دو نوع قصروجود دارد ، قصر اراده دربردن رجس وپاک گردانيدن، وقصر ديگر بردن اينها ازاهلبيت، ونيزمراد ازاهلبيت زنان وهمسران پيغمبر نيست چون ضمير( عنکم) مذکرآمده است واگر مراد فقط زنان پيغمبربود « عنکن» مي آمد[186]، پس مراد ازاهلبيت ، اهلبيت پيغمبراست يعني اهل کساء ( پنج تن آل عبا) .

برخورد پيامبربايهوديان

درآمد

درزمان که رسول الله(ص) دعوت به اسلام کرد عده اي ازيهوديان درآن زمان زندگي مي کرد که بسيارلجوج بودند وبرخورد پيامبراسلام(ص) با آنها نيز بر اساس آيات قرآن کريم است درواقع موضع گيري قرآن نسبت به آنان همان برخورد پيامبراسلام(ص) با آنان است.

آيه اول

﴿يَا بَنِى إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِى اَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَاَوْفُواْ بِعَهْدِى اُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ﴾[187]

اي فرزندان اسرائيل نعمتهاي را که به شما ارزاني داشتم به ياد آوريد وبه پيماني که بامن بسته ايد وفاکنيد، تامن نيز به پيمان شما وفا کنم [ ودرراه انجام وظيفه، وعمل به پيمانها] وتنها ازمن بترسيد.[188]

آياتي را که متذکر مي شويم موضع گيري تندي را با يهوديان به تصويرمي کشد.

همة مفسران مي گويد[189] که منظور ازبني اسرائيل يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم است ونيز مي گويند معناي « اسرائيل» يعني بنده خدا چون معناي « اسرا» يعني عبدو « ايل» به معناي خدا مي باشد مانند« جبرئيل» و«‌ميکائيل» که معناي « بنده خدا»‌ است [190]

ودرواقع قرآن کريم مي فرمايد: اي فرزندان يعقوب وآنهارا به نام جدشان ياد مي کند مثل اينکه مي گويد: ( يابني آدم) . وازابن عباس نقل شده که اين آيه شريفه خطاب به يهوديان است که درمدينه وهمجوارآن زندگي مي کردند.[191]

قدرمتيقن آن است که اين آيات يهوديان زمان پيامبررا مورد خطاب قرار داده است چون سرسخن رسول الله ( ص) با اينها بود.

پس معلوم شد که منظور از« بني اسرائيل » درآيه شريفه يهوديان است.

قرآن کريم يهوديان مدينه را مخاطب قرارداده ونعمتهاي الهي را براي آنها مي شمارد، يهود درمدينه درزماني زندگي مي کردندکه اسلام پابه عرصه وجود گذاشت وحضرت محمد(ص) با آوردن دين اسلام وقرآن کريم دعوت خويش را آغازکرد، ازطرفي يهوديان درمدينه ازجهت اقتصادي موقعيتي خاصي داشتند وازهرراهي که مي توانستندبه فکر جمع کردن سرمايه واموردنيوي بود همچنانکه الآن هم همينطور است . اسلام که آمد راههاي نامشروع جمع کردن مال ومنال را بروي آنها بست. ووقتي آنان منافع خودرا درخطرديدند نه تنها اسلام را قبول نکردند،‌ بلکه با تمام قدرت درمقابل اسلام ايستادگي کردند وآشکارا[192] ونهان با آن به مخالفت برخاستند.

معناي که درجمله «‌ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِى اَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ» به آن اشاره شده فقط شامل نعمتهاي ظاهري نمي شود مانند: «‌من» و« سلوي» بلکه شامل نعمتهاي معنوي هم مي شود . مانند معارف توحيدي،[193] رهايي ازچنگال فرعون، آزادي ازسلطه مشقت بارفراعنه وقرار دادن[194]سلسله انبياء ازميان آنان وتفضيل آنان ازجهت مذکوربرعالميان نيزمي شود.

کلمه« نعمت»‌ درآيه شريفه مفرد آمده است تا دلالت کند برجنس نعمت وشامل همه نعمتها شود، چون اگر انسان به ياد همة نعمتها باشد چه مادي وچه معنوي هرگز خودرا صاحب ومالک  نعمتها نمي داندو خدارا مالک آنها مي داند.[195] ودراين صورت هميشه سپاس گذارخداونداست.

صاحب تفسيرکبيردرذيل آيه شريفه 40سوره بقره مي فرمايد:

بدانيد،‌ خداوند سبحان اول دلايل توحيد ونبوت ومعاد را بيان کرد سپس نعمتهاي عام را براي کل بشر بيان کرد وبعد ازآن نعمتهاي خاص که به اسلاف بني اسرائيل داده بود، بيان مي کند تا دشمني ولجاجت آنها شکسته شود به سبب ذکر نعمتهاي که به نياکان آنهاداده است ودلجويي نيزازآنها شود، وهمچنين آگاهي هم بشود برنبوت رسول الله(ص) ازجهتي که اخبار ازغيب است ، خداوندمتعال اين نعمتهارا به شکل اجمال اول بيان کرد وفرمود:«يابني إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِى اَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ» تا تذکري باشد برشدت غفلت شان. سپس به ترغيب آنها پرداخت وفرمود:« وَاَنِّى فَضَّلْتُكُمْ عَلـٰي الْعَالَمِينَ[196]» که همراه با ترهيب وترساندن بود : « ﴿وَاتَّقُواْ يَوْماً لاَّ تَجْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ تَنفَعُهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ﴾ [197]

وبعد ازاينها خداوند متعال شروع به شمردن اين نعمتها کرد وبه تفصيل بيان کرد، کسي که تأمل کند وانصاف بخرج بدهد خواهد فهميد که اينگونه چيدن بهترين ترتيب است براي کسي که مي خواهد دعوت کند واعتقاد مستمع را درست کند.[198]

انسان بايد همه نعمتها وموفقيتهايش را مال خدا بداند وبه قول معروف به شرک خفي مبتلا نشود، عبارات چون: ( خودم زحمت کشيدم وعلم آموختم، يامال بدست آوردم) و« إِنَّمَا اُوتِيتُهُ عَلـٰي عِلْمٍ عِندِى [199]» براي آن است که ازنعمتهاي خداوند واستناد به خدا غافليم درحاليکه انسان باتعاليم الهي عالم مي شود : ﴿الرَّحْمَنُ﴾ ﴿عَلَّمَ الْقُرْآنَ﴾﴿خَلَقَ الإِنسَانَ﴾ ﴿عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾[200] ودرسيره ائمه (ع) آمده است که درکنار سفره غذا دعا مي خواندند ومي گفتند: « الحمد لله الذي اطعمنا وسقانا».[201]

انسان عابد خودرا هميشه بدهکار خدا مي داندوبراي توفيق عبادت که خداوند به اوعطا کرده دائماً سجده شکرمي گزاردواگر عجزانسان نبود لازم بود براي هرسجده شکر، سجده شکر ديگري انجام دهد، همانطورکه امام سجاد(ع) مي فرمايد: « خداياماهرگاه تورا شکر  کرديم، بدهکارشديم، زيرا توبا توفيق شکر، نعمت جديدي به ماعطا کردي که خود         نيازمند شکر ديگري است وحمد کردن من نيازبه حمد ديگري دارد.»[202]

دستوربه ايمان

خداوند متعال بعد ازياد آوري نعمتها براي قوم يهود ودستور وفاي به عهد وپيمان ودستور که به آنها بوسيله حضرت موسي(ع) شده بود.

خداوند دستور مي دهد که به پيامبر(ص) وقرآن که براي او نازل شده است، ايمان بياورند، چون اين قرآن کتاب تورات را تصديق مي کند ومؤيد آن است .

 وبنا به گفته مجمع البيان:

« خداوند يهود را مخاطب قرارداده ومي فرمايد: که ايمان بياوريد وتصديق کنيد آنچه را که نازل کرديم برمحمد(ص) ازقرآن چون آن نازل شده اي  ازطرف آسمان به سوي زمين است وتصديق مي کند آنچه را که بدست شما ست ازتورات، لذا خداوند امرمي کند يهود را که قرآن را تصديق کند، چون تصديق قرآن درواقع تصديق تورات است، زيرا درتورات وانجيل بشارتهاي به رسول اکرم(ص) وذکر اوصاف آن بزرگوار آمده است.[203]

بلي، همان بشاراتي که تورات وپيامبران قبلي آنها را براي پيروان خود آورد، پيامبررا باهمين اوصاف معرفي کرده اند، وقرآن آن را تصديق مي کند، لجاجت يهود، اصولاً يهود مردمي لجوج اند، اين حقيقت را مي توان درتاريخ يافت وهم اکنون نيز مشاهده مي کنيم، اينان که اوصافي پيامبراسلام(ص) را درکتاب تورات خوانده بودند، سزاواربود پيش ازهرکس به اوايمان آورند، زيرا عربهاي حجازومشرکين که اصلاً با تورات وانجيل سروکاري نداشته اند ، نمي توانستند مانند آنها به زودي پي به حقانيت رسالت پيغمبراسلام(ص) ببرند.[204]

بلي، آنان که نشانه هاي پيامبراسلام(ص) را مي دانستند وبايد زود تر به صدق گفتاراو پي ببرد وبه اوايمان بياورد.

آيه دوم

﴿وَآمِنُواْ بِمَا اَنزَلْتُ مُصَدِّقاً لِّمَا مَعَكُمْ وَلاَ تَكُونُواْ اَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِى ثَمَناً قَلِيلاً وَإِيَّايَ فَاتَّقُونِ﴾[205]

وبه آنچه نازل کرده ام ( قرآن) ايمان بياوريد که نشانه هاي آن ، با آنچه درکتابهاي شما است، مطابقت دارد، ونخستين کافربه آن نباشيد وآيات مرا به بهانه هاي ناچيز نفروشيد[ وبه خاطردرآمد مختصري، نشانه هاي قرآن وپيامبراسلام را، که درکتب شما موجود است، پنهان نکنيد] وتنها ازمن [ ومخالفت دستورهايم] بترسيد [ نه ازمردم]. [206]

مشرکان که کافربودند، وفقط يهود بودند که مي دانستند اوصاف رسول الله(ص) را ، اگر آنان که اوصاف رسول الله(ص) را خوب مي دانستند ودرتورات نوشته شده بود، به قرآن کفربورزند، پس مشرکان وقريش وکساني که اين اطلاعات را ندارند قطعاً ايمان آوردن آنها غيرممکن است ياطول مي کشد تا ايمان بياورند، کساني ( يهوديان)  معاوضه آيات خدا با يک مهماني کند، عده اي زيادي ازعلماء‌يهود وکساني که صفات رسول الله (ص) را درتورات خوانده بودند نه تنها اسلام نياوردند بلکه دست به يک جنايت بزرگ زدند، وآن اينکه وقتي منافع خويش را درخطر ديدند به انکار صفات پيامبراکرم(ص) پرداختند وآنهارا دگرگون جلوه دادند تا عوام پي به حقانيت او نبرند. چون اگر مردم مي دانستند مي رفتند گرد وجود مبارک رسول خدا جمع مي شدند وسراين عالمان بدون عمل بي کلاه مي ماند وديگر نمي توانست به آن اهداف مادي خويش برسد وديگر ازدعوتي هاي ساليانه آنها خبري نبود.[207]

کفرپس ازاقامه حجت وبرهان، کفربسيار فاحش وآشکاري است، وبه همين لحاظ        « اولين کفر» برهمين اساس، اهل کتاب به اين دليل که افزودن برمشاهده معجزه قرآن ، اصل نبوت عام را پذيرفته بود، ومعجزه پيامبران پيشين را ديده بودند با اين حال اگر اينان کافرشوند قطعاً‌ کفرشان شديد تر خواهد بود. ولذا « اول کافر» خواهد شد، بخصوص اهل علم آنان که صاحب نفوذ ومورد توجه واعتماد عامه مردم است، سنتي خواهد شدکه ديگران به آن تأسي مي کنند وخود اين عالمان پايه گزار سنت کفردرجامعه وزمامدارکفر مي شوند.[208]

لذا خداوند متعال ازاهل کتاب مي خواهدکه نه تنها اولين کافر، اولين دين فروش، اولين تلبيس کننده واولين کتمان کننده حق نباشيد، بلکه اولين مؤمن باشيد، پس امرآنان بين اولين ايمان واولين کفراست،‌ نه بين صرف ايمان وصرف کفر.[209]

«..وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِى ثَمَناً قَلِيلاً»  ازقرآن کريم بدست مي آيد که عالمان يهود آيات قرآن را به بهاي بسيار کم فروختند،‌ حقيقتاً‌ چنين به ازاي ازدست دادن معنويت وحقايق وآئين الهي هرچه قدرهم پول وماديات بدست آورد کم وبي ارزش است چون هرچه بدست مي آورد فاني ونابود شدني است وآيات خداوندي دائماً باقي است براي آنها ، ولي آنها ماديات فاني شدني را انتخاب کردند.

ازامام صادق (ع) نقل شده است : براي حي بن اخطب وکعب بن الاشرف وديگران ازعلماء يهود وغيره درهرسال  مجلس دعوتي برگزار مي کردند، واينها اگر امر النبي را قبول مي کردند، اين مجالس ديگر ازبين مي رفت، لذا آيات خداوندرا تحريف کردند، وآنچه درتورات آمده بود دگرگون جلوه دادند ونام رسول الله (ص) واوصاف اورا منکر شدند.[210]

فروختن آيات خداوند، يانقض عهد خدا ورهاکردن دين وکتمان حقايق وتفسيرتورات وانجيل به دلخواه خود[211]ياديگران، اگر درمقابل آن همه دنيارا هم بگيرد بازهم کم است وارزش ثمن فروختن آيات الهي خيلي بيشتر ازاين ها است.

﴿وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَاَنتُمْ تَعْلَمُونَ﴾[212]  حق باطل را باهم نياميزيد.

ومعني لبس دراينجا يعني يهود ايمان مي آوردند به بعض الکتاب وبعضي ديگررا رها مي کردند ودرواقع به آن کافرمي شدند واوصاف رسول الله (ص) را با اين که مي دانستند حق است کتمان مي کردند.[213]

تبه کاري سران بني اسرائيل گذشته ازکفرشخصي وکتمان حق، هم « تلبس» بود وهم       « تسويل» يعني هم حق را به لباس باطل مي پوشاندند تا کسي به آن گرايش پيدا نکند وهم باطل خودرا به لباس حق مي آراستند تا توده يهودرا ازآن نگريزند.[214]

ازمصاديق اين لبس وخلط بين حق وباطل اين بود که آنان باتوجه به تحذيرات تورات وانجيل ازگرايش به مدعيان دروغين نبوت وبشارت عهدين به ظهور پيامبري ازفرزندان اسماعيل، بابيان علائم وويژگي هاي وي چنين وانمود مي کردند که رسول اکرم(ص) معاذ الله ازجمله مدعيان دروغين است.[215]

اين آيه خطاب به علماي يهود است . آنها دائماً مي گفتند به  نزديکانشان که  برهمان ديني که هستيد باقي بمانيد وايمان نياوريدبه محمد(ص) ازاينجا است که خداوند آنها را توبيخ مي کند براينکه مردم را ازايمان به رسول باز مي داشتند.[216]

حرف درباره يهوديان وچگونگي برخورد آنان باپيامبر اسلام زياد است وما بخاطر محدوديت اين رساله که بيش ازاين ظرفيت ندارد ازتطويل آن خود داري مي کنيم.

برخورد پيامبر با مسيحيان

درآمد

پيامبربزرگوار اسلام زماني که دعوت خويش را شروع کرد اديان مختلفي درآن زمان بود  ازجمله مسيحيان ،‌ ورسول الله(ص) به شيوه خاص با آنها برخورد مي کرد وقرآن چنين مي فرمايد:

﴿فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ اَبْنَاءنَا وَاَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَاَنفُسَنَا واَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللهِ عَلـٰي الْكَاذِبِينَ﴾[217]

هرگاه بعد ازعلم ودانشي که [ درباره مسيح] به تو رسيده ، [باز] کساني باتو به محاجه وستيز برخيزند،‌به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خودرا دعوت مي کنيم، شما هم فرزندان تان خودرا ، مازنان خويش را دعوت مي نمائيم، شما هم زنان خودرا، ما ازنفوس خود دعوت مي کنيم شماهم ازنفوس خود، آنگاه مباهله کنيم، ولعنت خدارا بردروغگويان قرار دهيم.[218]

مسيحيان نجران هيئتي را به نمايندگي ازسوي خود براي گفتگو با         پيامبراسلام به مدينه ارسال داشتند، بعد ازگفتگو هاي که ميان آنان وپيغمبر(ص) رد وبدل شد آنان بهانه جويي وابراز ترديد مي کردند، اين آيه نازل شد ، به کساني که با تومنازعه وجدال مي کنند وازقبول حق شانه خالي مي کنند، بگو بيايند با فراخواندن فرزندان وزنان وخودمان خدارا بخوانيم وبه درگاه او تضرع وابتهال کنيم وازاو بخواهيم که بر دروغگويان نفرين ولعنت خودرا وارد کند. يعني هرنفرين که دامن گروه مقابل را گرفت معلوم مي شودکه راه اوباطل است . وبااين وسيله به آن گفتگو وجدال پايان دهيم.

همينکه نمايندگان نجران پيشنهاد مباهله را ازرسول اکرم (ص) شنيدند به يکديگر نگاه کردند ومتحيرماندند، آنان ازپيامبر(ص) مهلت خواستند تا دراين باره فکر وانديشه کنند ونيزمشورت کنند. آنان ازحضورپيامبراسلام(ص) مرخص شدند وباهم به مشورت پرداختند، بزرگ نصارا به آنها گفت: شما پيشنهاد اورا بپذيريد اگر ديديد پيامبربا سروصدا وجمعيتي انبوه براي نفرين مي آيد، نگران نباشيد وبدانيدکه خبري نيست ولي اگر ديديد با افراد معدودي به ميدان آمد ازانجام مباهله ونفرين صرف نظر کنيد وبا او مصالحه نماييد.[219]

درروز مباهله آنها ديدند که پيامبراسلام همراه بادوکودک ( حسنان) وعلي[220] وفاطمه(ع) بيرون آمده، اسقف مسيحيان گفت: من چهره هاي را مي بينم که اگر ازخداوند بخواهند کوه  ازجاکنده مي شود. اگر اين افراد نفرين کنند يک نفر مسيحي روي زمين باقي نمي ماند،‌ پس ازمباهله اعلام انصراف کردند وحاضربه مصالحه شدند که دوهزار حله هرکدام به قيمت چهل درهم به مسلمانان بدهند.[221]

اصولاً درجوامع انساني ازآغازرسم براين بوده که براي اثبات يک حقيقت وتأکيد برآن سوگند ياد شود يا مباهله گردد، يادليل يقين آوري ارائه شود وياعملاً نمودي ازآن حقيقت آشکارگردد.

درنزد قوم سام ازدوره تمدن بابل به بعد، تنها وسيله رايج وبين المللي براي اثبات حقيقت ، سوگند تطهري «‌ پاکدامني» درمقابل سوگند« عهدوپيمان » معمول بوده است، سوگند پاکدامني عبارت بود ازنفريني مشروط که فرد متهم، عليه خودش برزبان مي آورد ومفاد آن، اين بودکه اگر خلاف حقيقت گفته ياکرده باشد، خداوند اورا مجازات کند. اين نوع ازسوگند را مباهله مي گفتند.[222]

بهترين فضيلت اهلبيت (ع)

همانطورکه مي دانيم پيامبربزرگواراسلام براي اجراي مباهله خودش باعلي وفاطمه وحسنين ( عليهم السلام) راهي مکان مباهله شدند، يعني اين پنج تن هم دردعوا وهم دردعوت شريکند . چنانچه علامه مي فرمايد:

« حاضرين درمباهله شريکند دردعوي ودعوت با رسول الله واين از بافضيلت ترين مناقب اهل بيت است که خدا مخصوص آنها گردانيد چنانچه خداوند آنهارا ازبين مردان وزنان ديگر وابناء ديگر مخصوص کرد به نفس ونساء وابناء بررسول خودش».[223]

اين آيه بالاترين فضليت را براي علي (ع) اثبات مي کند چون :

1.موضوع مباهله براي تمييز بين حق وباطل بوده، وصحيح نيست کسي که اين عمل را انجام دهد مگر اينکه کسي باشدکه ايمان به درون آن صد درصد رسوخ کرده وداراي عقيده راسخ است وعلي (ع) چنين است . [224]

2.  خداوند قول به انفسنا را درآيه شريفه ذکرمي کند اين واژه يعني علي(ع) نفس پيامبراسلام(ص) است واين فضيلت دوم  است براي علي(ع) .

صاحب تفسيرکبير عقيده شيعه اثني عشريه را  اززبان يک معلم شيعه چنين نقل و توضيح مي دهد ومي گويد:

اين معلم شيعه که درري زندگي مي کرد وبه آن محمود بن الحسن الحمصي مي گفتند چنين عقيده داشت ( يعني عقيده شيعه اين است که علي (ع) افضل است ازجميع انبياء غيرازحضرت رسول اکرم(ص) ودليل براين قول ، قول خد اوند متعال است که فرمود:

«‌انفسنا وانفسکم» ومراد از« انفسنا» خود شخص رسول الله نيست چون انسان خودش خوانده نمي شود، پس مراد غير ازرسول اکرم است وعلماء‌ اجماع دارند که آن غير، حضرت علي (ع) است . بنا براين آيه دلالت داردکه نفس علي(ع) نفس محمد(ص) است وازطرف ديگر اين نفس عين آن نفس هم نمي تواند باشد، پس مي شود اين نفس مثل آن نفس واين يعني اينکه  درهمه وجوه علي وپيامبر مثل هم اند مگر دريک چيز وآن اينکه رسول اکرم نبي است وعلي نبي نيست.[225]

ونيزاجماع ديگري دلالت داردبراينکه حضرت محمد(ص) افضل است ازبقيه انبياء، پس لازمه اين اجماع اين است که حضرت علي(ع) افضل است ازبقيه انبياء واين ازاستدلال به ظاهر آيه بدست مي آيد وحديث نبوي که مورد قبول موافق ومخالف است نيز اين استدلال را تأييد مي کند:

« کسي که مي خواهد ببيند آدم را باعلمش ونوح را با طاعتش وابراهيم را با خلتش وموسي را با هيبتش وعيسي را باصفوتش، پس نگاه کند به حضرت علي ابن ابي طالب(ع) ».

اين حديث دلالت دارد براينکه هرچيزي که دروجود تک تک اين پيامبران وجود دارد همة آنها دروجود مبارک حضرت علي(ع) جمع شده است، ونيز عده اي ازعلماء‌شيعه قائلندکه حضرت علي(ع) ازبقيه انبياء بهتر وافضل است. به جز حضرت محمد(ص) درآنچه که درحديث تخصيص خورده است يعني علي(ع) نبي نيست ومحمد(ص) نبي ورسول خداوند متعال است.[226]

حسنين (ع) فرزندان رسول الله (ص)

اين آيه شريفه دلالت دارد که حسن وحسين (ع) فرزندان رسول الله (ص) است ودرآيه شريفه فرمود: « ابنائنا وابنائکم» ورسول خدا نيزامام حسن وامام حسين(ع) را باخود برد به جلسه مباهله . بنابراين حسنين فرزندان پيامبربزرگوار اسلام است وهمچنين درسوره انعام :

وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَاَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَي وَهَارُونَ وَكَذٰلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ﴾

﴿وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَي وَعِيسَي وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ﴾[227]

دراين آيه خداند حضرت عيسي (ع) را منتسب به حضرت ابراهيم کرده با اينکه پسردختراست وبه سبب مادر به حضرت ابراهيم منتسب است وقرآن نيز آن را ابن وپسرحضرت ابراهيم خوانده اند،‌  پس ثابت مي شود که فرزندان دختر نيز فرزند است به تصريح قرآن کريم.

برخورد پيامبر(ص) بامشرکان

درآمد

پيامبربزرگوار اسلام دريک تمدن شرک مبعوث شد وبراي هويت آنها زحمتهاي فراوان کشيد، برخورد پيامبربامشرکان نيزبه تأسي ازآيات قرآن کريم است که خط مشي پيامبررا معين مي کنند.

آيه اول

﴿بَرَاءةٌ مِّنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَي الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ﴾[228]

 اين اعلام، بيزاري ازسوي خداوپيامبر(ص) او به کساني ازمشرکان است که با آنها عهد بسته ايد.[229]

ملا فتح الله کاشاني ادعاي اجماع امت کرده است ومي فرمايد:  چون اين سوره نازل شد حضرت رسالت (ص) چهل آيه ازاوايل اين سوره را به ابي بکر داد واورا امير[230]حاج ساخت، فرمود که آن را براهل موسم بخوان وبعد ازرفتن ابوبکر، جبرئيل ازنزد ملک جليل نازل شد که اي محمد حق تعالي ترا سلام مي رساند ومي فرمايدکه بايد اداي اين پيغام نکند مگر تو ياکسي که ازتوباشد پس حضرت رسالت (ص) اميرالمؤمنين (ع) را طلبيد وبرناقه عضباء سوار کرده ازعقب ابي بکر فرستاد وامرکرد که آيات را ازوي گرفته خود قرائت کند وابوبکر را مخيرسازد دررفتن وبازگشتن پس اميرالمؤمنين (ع) بابي بکر ملحق شد وآيات را از وي گرفت ودرروز ترويه ابوبکر خطبه خواند ومردمان را مناسک تعليم نمود.ودرروز نحراميرالمومنين (ع) نزديک جمره عقبه ايستاد فرمود: « ايها الناس اني رسول رسول الله اليکم » اي مردمان بدرستي که من فرستاده رسول خدايم . گفتند به چه چيز؟ حضرت اين آيات را برايشان خواندکه : « بَرَاءةٌ مِّنَ اللهِ وَرَسُولِهِ» خلاصه معني آن اين است که خدا ورسولش بيزارند ازعهدي که شما با مشرکان بستيد وتعليق برائت بخدا ورسول ومعاهده بامسلمانان به جهت آنست که دلالت کند برآن که واجب است برايشان نبندد عهد مشرکان با يشان واگر چه صادرشده است باذن خدا وانفاق رسول (ص) چه خدا ورسول بريئ اند ازاين معاهده، زيرا که مشرکان نکث عهد کردند مگر بني ضمره وبني کنانه که برعهد خود باقي بودند.[231]

قوله تعالي: بَرَاءةٌ مِّنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَي الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ» خطاب آيه به شهادت جمله « عاهدتم» متوجه به مؤمنين ويا به رسول خدا(ص) ومومنين است . نام خدا برده شده که صاحب خطاب وحکم است ونام رسول هم برده شده که واسطه ابلاغ خطاب است ونام مشرکين برده شده که مورد حکمند، وآنگاه حکم بطور غائبي الغاء‌ شده ولي درعين حال باصاحب حکم مواجهه کنند ، واين طور خطاب دراحکام ودستوراتي که مقصود رسا ندنش به همه مردم است خود يک نوع تعظيم است براي صاحب حکم ودستور. ومفاد آيه تنها صرف تشريع نيست، بلکه متضمن انشاء حکم وقضاء بربرائه ازمشرکين زمان نزول آيه است، به دليل اينکه اگر صرف تشريع بود رسول خدا(ص) را دربرائت شريک نمي کرد، چون دأب قرآن براين است که حکم تشريعي صرف را تنها به خدا نسبت دهد، حتي صريحاً فرموده: « ولايشرک في حکمه احداً» وازمصاديق حکم جزحکم به معناي سياست وولايت وقطع خصومت را به آن حضرت نسبت نمي دهد.

بنابراين، منظور آن اين است که قضاء‌خداوند برآن است که ازمشرکين که شما با آنان معاهده بسته ايد امان برداشته شود، واين برداشته شدن امان جزافي وعهد شکني بدون دليل نيست، چون خداوند بعد ازجنگ، آيه مجوز آن را بيان نموده ومي فرمايدکه : هيچ وثوقي به عهد مشرکين نيست، چون اکثرشان فاسق گشته ومراعات حرمت عهدرا نکرده وآنرا شکستند، به همين جهت خداوند مقابله به مثل يعني لغوکردن عهدرا براي مسلمين نيز تجويزکرده وفرموده: ﴿وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلـٰي سَوَاء إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الخَائِنِينَ﴾[232]

وليکن با اينکه دشمن عهد شکني کرده خداوند راضي نشد که مسلمانان بدون اعلام لغويت عهد آنان را بشکنند، بلکه دستور داد نقض خودرا به ايشان اعلام کنند تا ايشان به خاطر بي اطلاعي ازآن بدام نيفتند.

آري، خداي تعالي با اين دستورخود مسلمانان را حتي ازاين مقدار خيانت هم منع کرد، واگر آيه مورد بحث مي خواست شکستن عهد را حتي درصورتي که مجوزي ازناحيه کفارنباشد تجويزکند مي بايستي ميان کفارعهد شکن وکفار وفاداربه عهد فرقي نباشد، وحال آنکه دردو آيه بعد کفاروفاداربه عهد را استثنا کرده وفرموده: « مگر آن مشرکيني که شما با ايشان عهد بسته ايد وايشان عهد شمارا به هيچ وجه نشکسته باشند، واحدي را عليه شما پشتيباني نکرده باشند، چنين کسان را عهدشان را تا سررسيد پايان ببريد که خدا پرهيزکاران را دوست دارد» ونيز راضي نشد به اينکه مسلمانان بدون مهلت عهد کفار عهد شکن را بشکنند، بلکه دستورداد که تامدتي معين ايشان را مهلت دهند تا درکارخود فکر کنند وفردا نگويند شمارا ناگهان غافلگيرکرديد، بنابراين، خلاصه مفاد آيه اين مي شود که :  عهد مشرکين که با مسلمانان عهد بسته واکثرآنان آن عهد را شکستند وبراي مابقي هم وثوق واطمنان باقي نگذاشتند لغو وباطل است چون نسبت به بقيه افراد هم اعتمادي نيست، ومسلمانان ازشرونيرنگهايشان درامان نيستند.[233]

آيه دوم

﴿فَسِيحُواْ فِى الاَرْضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ وَاعْلَمُواْ اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللهِ وَاَنَّ اللّهَ مُخْزِى الْكَافِرِينَ﴾[234]

با اين حال، چهارماه « مهلت داريد که آزادانه» درزمين سيرکنيد [ وهرجا مي خواهيد برويد، وبينديشيد] وبدانيد شما نمي توانيد خدرا ناتوان سازيد، [ وازقدرت او فرار کنيد وبدانيد] خداوند خوار کننده کافران است.[235]

«سياحت» به معناي راه افتادن درزمين وگشتن است ، وبه همين جهت به آبي که دائماًٌ روان است مي گويند: « سائح»  اينکه قرآن مشرکين را دستوردادکه درچهارماه سياحت کنيد کنايه است ازاينکه دراين مدت ازايام سال ايمن هستيد، وهيچ بشري متعرض آنان نمي شود ومي توانيد هرچه را که به نفع خود تشخيص دادند انجام دهند زندگي يامرگ.

درذيل آيه هم که مي فرمايد: وَاعْلَمُواْ اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللهِ وَاَنَّ اللّهَ مُخْزِى الْكَافِرِينَ﴾ نفع مشرکين را درنظر گرفته ومي فرمايد: صلاح تر بحال ايشان اين است که شرک را ترک کرده وبه دين توحيد روي آورند، وبا استکبارورزيدن خودرا دچارخزي الهي ننموده وهلاک نکنند.

اگر ازسياق غيبت به سياق خطاب التفات نموده براي اين است که خصم را مورد خطاب قراردادن وباصراحت وجزم اورا تهديد کردن نکته اي را مي رساند که پشت سراو گفتن اين نکته را نمي رساند وآن عبارت است ازنشان دادن قدرت وتسلط برخصم وذلت وخواري اودربرابرخشم وغضب خود.[236]

مسئله ي که دراين جا مطرح مي شود اين است که بدانيم ماههاي حرام که درآية شريفه اشاره شده است کدام است، که سه قول بين مفسرين مطرح است:

 قول اول: مي گويد که ازبيستم ذي القعده شروع مي شود وشامل دهة آخرذي القعده وذي الحجه ومحرم وصفر وبيست روز اول ربيع الاول مي شود.

قول دوم: ازاول شوال شروع شده که شامل شوال وذي القعده وذي الحجه ومحرم مي شود.

قول سوم: که مختار ما نيزآن است قولي است که سياق آيه دلالت برآن دارد وهم قرينه مقام يعني قرار گرفتن درآغازکلام ، وهم اينکه مي خواهد براي مشرکين مهلتي مقرر کند تا درآن مهلت به اختيار خود هريک ازمرگ وزندگي را نافع تر بحال خود ديدند، اختيارکنند اين است که بگوئيم : ابتداي ماههاي چهارگانه همان روز حج اکبراست که درآيه بعدي ازآن نام مي برد، چون روز حج اکبرروزيست که اين آگهي عمومي درآن روز اعلام وابلاغ مي شود، وبراي مهلت مقرر کردن وبرمحکومين اتمام حجت نمودن مناسب ترهمين است که ابتداي مهلت را همان روز قرار داده وبگويند : ازامروز تا چهارماه مهلت...

واهل نقل اتفاق دارند براينکه اين آيات درسال نهم هجرت نازل شده ، بنا براين اگر فرض شود که روز حج اکبرهمان دهم ذي الحجه آن سال است ، چهارماه مذکور عبارت مي شود ازبيست روز ازذي الحجه ومحرم وصفر وربيع الاول وده روز ازربيع الثاني.

آيه سوم

﴿وَاَذَانٌ مِّنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَي النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الاَكْبَرِ اَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِعَذَابٍ اَلِيمٍ﴾[237]

واين اعلامي است ازناحيه خدا وپيامبرش به [ عموم] مردم درروز حج اکبر( روزعيد قربان) که : خدا وند وپيامبرش ازمشرکان بيزارند  با اين حال، اگر توبه کنيد، براي شما بهتراست واگر سرپيچي نمائيد، بدانيد شما نمي توانيد خدارا ناتوان سازيد، [ وازقلمروقدرتش خارج شويد] وکافران را به مجازات دردناک بشارت ده.[238]

« اذان» يعني اعلام، آيا اين آيه شريفه تکرارآيه قبل است ؟ جواب مي دهيم: خير، اين آيه تکرارايه قبل ( برائة من الله ورسوله...) نيست ، هرچندبرگشت هردوجمله به يک معنا يعني بيزاري ازمشرکين است ولي آيه اولي برائت وبيزاري ازمشرکين را تنها به خود مشرکين اعلام مي کند. به دليل اينکه درذيل آن مي فرمايد:«‌الي الذين عاهدتم من المشرکين» بخلاف آيه دوم که خطاب درآن متوجه مردم است نه خصوص مشرکين تا همه بدانند که خدا ورسول ازمشرکين بيزارند. وهمه براي انفاذ امرخدا يعني کشتن مشرکين بعد ازانقضاء چهارماه خودرا مهيا سازند ، چون دراين آيه کلمه « الي الناس» دارد ونيز به دليل تفريعي که درسه آيه بعد کرده وفرموده: ﴿فَإِذَا انسَلَخَ الاَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَاَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ﴾[239]

اما دراين که منظور ازروز حج اکبرچيست مفسرين درآن اختلاف کرده اند.

صاحب تفسيرگران سنگ الميزان درمعناي حج اکبرچنين مي فرمايد:

قولي برآن است که منظور از«‌روز حج اکبر»‌ روز دهم ذي الحجه ازسال نهم هجرت است، چون درآن روز بودکه مسلمانان ومشرکان يکجا اجتماع کرده وهردوطائفه به حج خانه خدا پرداختند.وبعد ازآن سال ديگر هيچ مشرکي حج خانه خدا نکرد. واين قول مورد تأييد رواياتي است که ازائمه اهل بيت(ع) رسيده وبا معناي اعلام برائت، مناسبتر وباعقل نيزسازگارتر ازساير اقوال است‌، چون آن روز بزرگترين روزي بودکه مسلمانان ومشرکين، درمني جمع شدند واين معنا ازرواياتي ازطرف عامه نيز استفاده مي شود، چيزي که هست درآن روايات دارد که منظور ازحج اکبرروزدهم ازهرسال است نه تنها ازسال نهم هجرت، وبنا برآن همه ساله حج اکبرتکرار مي شود ، وليکن ازطريق نقل ثابت نشده که اسم روز دهم روز حج اکبربوده باشد.[240]

ومختارمانيزهمان قول سوم  است.

پيمانهاي مشرکان الغاء مي شود درمحيط دعوت اسلام گروههاي مختلفي وجود داشتند که پيامبراسلام(ص) باهريک ازآنها طبق موضع گيريهاي شان رفتار مي کرد. گروهي با پيامبر(ص) هيچ گونه پيماني نداشتند وپيامبردرمقابل آنها هيچ گونه تعهدي نداشت، گروههاي ديگري در«‌حديبيه» ومانند آن پيمان ترک مخاصمه بارسول خدا بسته بودند،‌ يک جانبه وبدون هيچ مجوزي وپيمانشان را بخاطر همکاري آشکار با دشمنان اسلام شکستند، ويا درصدد ازميان بردن رسول خدا برآمدند همانند يهود بني قريظه ،‌ پيامبر( ص) هم درمقابل آنها شدت عمل به خرج داد وهمه را ازمدينه طرد کرد، ولي قسمتي ازپيمانها هنوز به قوه خود باقي بود، اعم ازپيمانهاي مدت دار وبدون مدت . آيه اول به لغوبودن همه پيمانها اشاره دارد.[241]

درآيه سوم سوره توبه درحقيقت خداوند مي خواهد با اين اعلام عمومي درسرزمين وآن هم درآن روز بزرگ راههاي بهانه جوئي دشمن را ببندد وزبان بدگويان ومفسده جويان را قطع کند، تا نگويند مارا غافلگيرساختيد، وناجوانمردانه به ما حمله کرديد.

قابل توجه اينکه تعبير« الي الناس» بجاي « الي المشرکين» نشان مي دهد که لازم بوده است به همه مردم که درآن روز درمکه حاضر مي شوند اين پيام ابلاغ شود تا غير مشرکان نيز گواه براين موضوع باشند.

سپس روي سخن را باخود مشرکان کرده وازطريق تشويق وتهديد براي هدايت آنها کوشش مي کند ، نخست مي گويد: اگر توبه کنيد وبه سوي خدا بازگرديد ودست ازآئين بت پرستي برداريد به نفع شماست « فان تبتم فهو خيرلکم» يعني قبول آئين توحيد به نفع شما وجامعه شما ودنيا وآخرت خودتان است واگر نيک بينديشيد همه نابسامانيها يتان درپرتو ايمان به خدا سامان مي يابد،‌ نه اينکه سودي براي خدا وپيامبرش دربرداشته باشد . بعد به مخالفان متعصب ولجوج هشدار مي دهد که  اگر ازاين فرمان که ضامن سعادت خود تان است سرپيچي کنيد بدانيد که هرگز نمي توانيد خدا وند را ناتوان سازيد وازقلمرو قدرت اوبيرون رويد « وان توليتم فاعلموا انکم غيرمعجزي الله»  ودرپايان اين آيه به کساني که به سرسختي مقاومت مي کنند اعلام خطر مي نمايد ومي گويد : کافران بت پرست را به عذاب درد ناک بشارت ده « وبشرالذين کفروا بعذاب اليم» .[242]

 جمع بندي ونتيجه گيري

خداوند متعال پيامبرش را دربسياري ازآيات با وصف « بشير» ياد نموده است:

﴿إِنَّا اَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذِيراً[243]) ونيز درآيات متعددي ازرسول خدا باوصف نذيرياد شده است مانند آيه شريفه فوق وآيات ديگري که درقرآن کريم موجود است .

حضرت اله «‌عصمت» رسول الله (ص) را نيز گوشزد کرده است که پيروان رسول الله با اطمنان کامل،‌ وحي را بپذيرد وهيچ شبهه اي براي اهل ايمان پيش نيايد« ﴿وَاسْتَغْفِرِ اللّهَ إِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُوراً رَّحِيماً﴾ [244] .

بحث «‌امي» بودن رسول الله ازبحث هاي است که همه آن را قبول دارند ولي درمعناي امي اختلاف کردند «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاُمِّيَّ» [245]  ونيز خداوند متعال حضرت رسول اکرم (ص) را «‌خاتم» پيامبران قرارداده است تا بوسيله آن بزرگوار سلسله انبياء را ختم کند «وَلَكِن رَّسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ»[246]

برخورد پيامبرمکرم اسلام(ص) با مسلمانان ،‌خانواده، يهوديان، مسيحيان ومشرکان براساس آيات قرآن کريم يک برخورد متفاوت بوده است وباهريک ازاينها به شکل ويژه ي برخورد داشت ودرواقع رفتار آن حضرت با اينها براساس آموزه هاي قرآن است وبرخورد رسول خدا(ص) برگرفته ازموضع قرآن نسبت به آنان است .

قرآن کريم به همسران رسول الله(ص) دستور مي دهد که زندگي ساده زيستي را انتخاب کنند وازعادات دوران زمان جاهليت بپرهيزند، ونيز مي فرمايد: اي همسران رسول الله شما مادران امت پيامبراکرم(ص) هستيد وشما مانند زناني معمولي نيستيد واجروثواب شما درمقابل کار خير دوبرابراست،‌ همچنانکه عذاب شما درمقابل کاربد نيزدوبرابراست .[247]

قرآن کريم به پيامبردستورمي دهد که بامسلمانان به نرمي وعطوفت برخورد کند چون تنها ملجأ اينها همان رسول الله است وپيامبراکرم که تنها پناهگاه آنها درمشکلات است نبايد به درشتي با آنها برخورد کند وپيامبراکرم رحمت للعالمين است .[248]

براساس آيات قرآن کريم  يهوديان موظف به ياد آوري نعمتهاي که به آنها داده شده بود است، ونيزآنچه درکتاب آنها «‌تورات» آمده است بدان عمل کنند، که يکي ازآنها ذکر اوصاف رسول الله درتورات است وازيهوديان خواسته شده است که پيامبري رسول الله را بپذيرد ولجاجت نکنند.[249]

گرچه مسيحيان نيز درامر پذيرفتن پيامبري رسول الله مقاومت کردند وآن را عده اي ازدنيا پرستان وعالمان درباري نپذيرفتند ولي به نظر مي رسدکه قرآن همچون يهوديان بالحن تند با مسيحيان برخورد نکرده است.[250]

قرآن کريم به مشرکان زمان رسول الله(ص) بالحن تند برخوردکرده  وآنهارا مخيرمي کند بين اينکه ايمان بياورند ياکشته شوند وضرب الاجل براي آنها تعيين مي کند.


فهرست منابع

 

منابع عربي

 

  1. قرآن کريم.

  2.  الازهري،‌ محمد بن احمد، معجم تهذيب اللغة ، ناشر: دارالمعرفة ،‌بيروت،‌ لبنان، چاپ     اول ( دوره سه جلدي) .

  3.  ابوالحسن احمد بن فارس بن زکريا،‌معجم مقايس اللغة ، ناشر: مرکز النشرمکتب الاعلام الاسلامي، سال نشر: جمادي الآخر 1404ق.

  4. ابن منظور، لسان العرب، ناشر: احياء التراث العربي، چاپ اول 1408ق = 1988م.

  5. البحراني ، السيدهاشم الحسين ، البرهان في تفسيرالقرآن، ناشر: بنياد بعثت،  چا  پ اول سال نشر: 1415 ق .

  6.  الثعلبي، ابواسحاق احمد، تفسيرالکشف والبيان، ناشر: احياء التراث العربي، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال نشر: 1422ق = 2002م.

  7. الرازي، محمد، تفسيرفخررازي، مشهوربه تفسيرکبير، ومفاتيح الغيب، ناشر: دارالفکر، بيروت لبنان، چاپ اول، 1423ق= 2002م.

  8.  رشيد رضا، محمد، تفسيرالقرآن الحکيم، المشهوربه تفسيرالمنار، ناشر: دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال نشر: 1420

  9. شبر, سيد عبدالله، الجوهرالثمين في تفسيرالکتاب المبين، ناشر: کويت،‌ مکتبة الالفين، چاپ اول ، سال نشر: 1407ق، دوره 6جلدي.

  10. شبر، السيدعبدالله، تفسيرالقرآن الکريم، ناشر: بيروت، لبنان، دارالبلاغه، الطباعة‌والنشروالتوزيع، چاپ اول، سال نشر: 1412ق.

  11. الطبرسي، ابي علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسيرالقرآن، ناشر: دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال نشر: 1415ق= 1995م.

  12. طبري، ابي جعفرمحمدبن حرير، جامع البيان عن تأويل القرآن، ناشر: دارالفکر، بيروت لبنان، سال نشر: 1408ق = 1988م.

  13. طبرسي،‌ ابي علي الفضل بن الحسن، جوامع الجامع، ناشر: مؤسسه النشرالاسلامي، التابعه لجماعة المدرسين ، بقم المشرفه، چاپ اول، سال نشر: 1418ق .

  14. طريحي، فخرالدين، مجمع البيان، ناشر: تهران، دفترنشرفرهنگ اسلامي، چاپ پنجم1378ش.

  15. طوسي، محمدبن الحسن، التبيان في تفسيرالقرآن، ناشر: مکتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، سال نشر: 1409ق.

  16.  عتيق نيشابوري، ابوبکر، تفسيرسورآبادي، (‌تفسيرالتفاسير)، ناشر: فرهنگ نشرنو، سال نشر: 1380ش ، تهران، چاپ اول.

  17. عروس الحويزي، الشيخ عبدعلي بن جمعه، تفسيرنورالثقلين، ناشر: مؤسسه التاريخ العربي، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال نشر: 1422ق= 2001م.

  18. فراهيدي، الخليل بن احمد،‌کتاب العين، ناشر: مؤسسه النشرالاسلامي، قم ، التابعة لجماعة المدرسين، بقم المشرفة ، چاپ اول، سال نشر: محرم 1414ق.

  19. فضل الله، محمد حسين، من وحي القرآن، ناشر: بيروت، لبنان، دارالازهر، للطباعة والنشروالتوزيع، چاپ سوم، سال نشر: 1405ق، 25جلدي در11جلد.

  20. فيض کاشاني، ابومحسن، تفسيرصافي( صافي في تفسيرکلام الله) ناشر: مشهد، دارالمرتضي للنشر، چاپ اول، دوره 5 جلدي.

  21. قمي، علي بن ابراهيم،‌تفسيرالقمي، ناشر: قم، مؤسسه دارالکتاب للطباعة والنشر، چاپ      سوم.

  22. قمي المشهدي، محمد، کنزالدقايق وبحرالغرائب، ناشر: تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، چاپ اول، سال نشر: 1366ش.

  23. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ناشر: مؤسسه الوفاء ،‌بيروت، لبنان، چاپ دوم، سال نشر: 1403ق.

  24. مغنيه، محمد جواد، تفسيرالکاشف، ناشر: بيروت،‌ لبنان، دارالعلم للملايين، چاپ سوم، سال نشر: 1981م ، دوره 7جلدي.

  25. مفيد، اعتقادات، ناشر: دارالمفيد، چاپ دوم، سال نشر: 1414ق.

  26. نسائي، الشافعي، احمدبن شعيب، خصايص اميرالمومنين، ناشر: مکتبة نينوي الحديثه.

     


منابع فارسي

 

  1. آذرتاش، آذرنوش، فرهنگ معاصرعربي- فارسي ، براساس فرهنگ عربي- انگليسي، هاني ور، چاپ پنجم، سال نشر: 1384ش.

  2. آلتونجي، محمد، معجم الطلاب، فارسي- عربي، فرهنگ دانشجويان، ناشر: منشورات محمد علي،  بيضون ، دارالکتب علميه، بيروت ،‌لبنان، چاپ    اول، 1423ق= 2002م.

  3. امين زاده ، محمدرضا، جزوه تفسير سوره مدثر، ناشر: موسسه فرهنگي انتشارات انصاري، سال نشر: پائيز1379ش.

  4. اسماعيل زاده، ايلقار، تفسير تطبيقي آيه تطهير، ناشر: انتشارات مرکزجهاني علوم اسلامي، چاپ اول،‌ سال نشر: 1382.

  5. افتخارزاده، محمدرضا، مباهله ( ترجمه کتاب مباهله پروفسور لوي مانسيون) ناشر: انتشارات رسالت، تهران، چاپ اول، سال نشر: 1378.

  6. ثقفي تهراني، حا ج ميرزا محمد، تفسيرروان جايد،‌ ناشر: قم، انتشارات برهان، چاپخانه نهضت، چاپ اول،‌ سال نشر: 1376.

  7. جوادي آملي، عبدالله، تفسيرموضوعي قرآن کريم، سيره رسول اکرم، ناشر: مرکزنشراسراء چاپ دوم، سال نشر: 1379.

  8. جوادي آملي، عبدالله، تفسيرتسنيم( تفسيرقرآن کريم)، ناشر: مرکزنشراسراء ، چاپ دوم، ‌سال نشر: 1379ش.

  9. جعفري، يعقوب،‌ تفسيرکوثر، ناشر: انتشارات هجرت، چاپ اول، سال 1377.

  10. جوان مهر، حسين، رفتارشناسي پيامبربامخالفان داخلي درقرآن وسيره‌، ناشر: انتشارات کتاب مبين، چاپ اول، سال 1383

  11. خرمشاهي، بهاء الدين، قرآن کريم، همراه با ترجمه ،‌ناشر: انتشارات نيلو فر،‌ سال 1376

  12. رازي، ابولفتوح ، روض الجنان وروح الجنان، ناشر: مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، سال 1374-1366.

  13. سبحاني، جعفر، منشورجاويد، ناشر: مؤسسه امام صادق، قم، سال 1375.

  14. سياح ،‌ احمد،‌ فرهنگ بزرگ جامع نوين ( عربي- فارسي مصور) بازارشيرازي، تهران، ناشر: کتاب فروشي اسلام.

  15. طبيبيان، سيد حميد،‌ فرهنگ عربي به فارسي، ناشر: انتشارات اميرکبير، چاپ ششم، سال نشر1375.

  16. طيب، اطيب البيان، ناشر: انتشارات اسلام، چاپ دوم،‌سال 1374.

  17. قرشي، سيد علي اکبر،‌ تفسير احسن الحديث، ناشر: تهران، واحد تحقيقات اسلامي بنياد بعثت ، چاپ اول، سال 1366.

  18. قرائتي،‌محسن،  تفسيرنور، ناشر: مؤسسه درراه حق،‌ چاپ اول ، سال 1374.

  19. قرائتي،‌ محسن، سيره پيامبراکرم(ص)، ناشر: دفترنظارت وبازرسي انتخابات استان قم، چاپ اول، (اسوه) سال نشر: 1385.

  20. کاشاني، ملافتح الله ، منهج الصادقين،‌ناشر: انتشارات اسلاميه،‌ چاپ پنجم، سال 1378

  21. مکارم شيرازي، ناصر، قرآن مجيد، قم، دارالقرآن الکريم،  دفترمطالعات تاريخ ومعارف اسلامي، چاپ اول سال 1373

  22. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، (3) ناشر: انتشارات صدرا، چاپ سوم، سال نشر: بهمن 1372ش.

  23. مکارم شيرازي، ناصر، تفسيرنمونه، ناشر: انتشارات دارالکتب الاسلاميه، تهران،‌ چاپ اول ، سال 1352

  24. موسوي همداني، محمدباقر، ترجمه الميزان، ناشر: دفترانتشارات اسلامي، وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

  25. الموسوي، محمد کريم علوي الحسين، تفسيرکشف الحقايق عن نکت الآيات والدقايق ( کشف الحقايق) ناشر: تهران، حاج عبدالمجيد،‌ صادق نويري، چاپ سوم، سال 1396 سه جلدي.

 



[1] . دكتور ابراهيم، الوسوقي ثنا، المعجم الفارسي الكبير (فرهنگ بزرگ فارسي). ص3142

[2] . محمد، آلتونجي، معجم الطلاب، - فارسي – عربي ص362.

[3] . ابن منظور ، لسان العرب، ج 15،ص315  ابوالحسين احمد بن فارس بن زکريا، مقايس اللغة ، ج 6 ،ص115 خليل بن احمد فراهيدي ، کتاب العين. ج7،ص162

[4] . آذرتاش، آذرنوش،‌فرهنگ معاصر عربي، فارسي ص751.

[5] . آذرتاش، آذرنوش،‌فرهنگ معاصر عربي، فارسي. بر اساس فرهنگ عربي انگلسي هاني ورص658.

[6] . سيد حميد، طبيبيان، فرهنگ عربي به فارسي، كه ترجمه‌ي است از كتاب المعجم العربي الحديث. تأليف دكتر خليل جر، و احمد سياح،‌ فرهنگ بزرگ جامع نوين.ص1708

[7] .قرآن کريم، مترجم: ب، بهاء الدين خرمشاهي.

[8] . ابن منظور،  لسان العرب، جلد اول.ص415

[9] . توبه/50.

[10] . الطوسي، محمد بن الحسن، التبيان في تفسير القرآن، ج1، ص108، متن: « البشارة هو الاخبار بما سر المخبر به اذا كان سابقاً لكل خبر سواه لانَّ الثاني لما يسمي بشارة، كما قال تعالي: «فبشرهم بعذاب اليم» و الاولي ان تكون ذالك مجازاً وهي مأخوذة من البشره: و هي ظاهر الجلد لتغييرها باول الخبر و منه تباشير الصبح: اوله، و كذالك تباشير كل شئ، المبشرات: الرياح التي تجيئ لسحاب و البَشَر: الانسان و البَشَرَه: اعلي جلده الجسد.

طبرسي، شيخ ابي علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1، ص130.

الطبري، ابي جعفر محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج1، ص169.

ابوالفتوح رازي، جمال الدين، تفسير روض الجِنان و روح الجَنان، ج1،‌ ص108.

امام ثعلبي، ابو اسحاق احمد، تفسير الكشف و البيان، ج1، ص169.

نيشابوري، (سور آبادي) ابوبكر عتيق، تفسير سور آبادي، ج1، ص489.

[11] . الرازي، فخر الدين، امام محمد، تفسير كبير(مفاتيح الغيب) ج1، ص139.

متن: «ما البشارة؟ الجواب: أنّها الخبر الذي يظهر السرور و لهذا قال الفقهاء اذا قال لعبيده ايّكم  بشرني بقدوم فلان فهو حُرّ فبشره فرادا عتيق اولهم لانه هو الذي افاد خبره السرور و لو قال مكان بشرني اخبرني عتقوا جميعاً لانهم جميعاً اخبروه و منه البشره الظاهر الجلد، تباشير الصبح، ما ظهر من اوائل ضوئه.

[12] . توبه/50.

[13] . جوادي آملي، تفسير تسنيم، ج2، ص467.

[14] . همان.

[15] . همان.

[16] . آل عمران/131

[17] . آل عمران133

[18] . تفسير‌ تنسيم، ج2،‌ص467.

[19] . نساء.10.

[20] . واقعه/89.

[21] . جوادي آملي،تفسيرتسنيم، ج2، ص471.

[22] . همان، ص487.

[23] . سبأ/28.

[24] . احزاب/45 و 46.

[25] .  جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن، سيره رسول اكرم درقرآن، ج8، ص63.

1. اعراف/184  

[27] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[28] . ابي الحسن احمدي ابن فارس بن زكريا، معجم المقايس اللغه، ج5.

[29] . ازهري، ابن منصور محمد بن احمد، معجم تهذيب اللغه، ج4،ص3547 .

[30] . الطوسي ،‌ابوجعفرمحمد بن الحسن ، التبيان في تفسيرالقرآن، ج 5 ، ص 446

[31] . الرازي، فخرالدين محمد،‌تفسيرفخررازي، (تفسيرکبير) ، ج 1،ص 47

[32] . رشيد رضا،  سيد الامام محمد، تفسيرالقرآن الحكيم، تفسير المنار، ج1، ص121. متن: الانذار الاخبار و الاعلام بالشئ المقترن بالخوف مما يترتب عليه من فعل يتضمن ذمه و طلب تركه او ترك لامر يتضمن مدحه و طلب فعله، نصاً او اقتضاءً.

[33] . امين زاده، محمد رضا، تفسير سوره مدثر، ص33.

[34] . شعراء/ 214.

[35] . مدثر/35و 36.

[36] . احقاف/12.

[37] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[38] . امين زاده ، محمد رضا، تفسير سوره مدثر، ص34.

[39] . مدثر/36و 37.

[40] . جوادي آملي، تفسيرتسنيم، ج2 ، ص 213.

[41] . بقره/97.

[42] . فرقان/1.

[43] . احزاب/45.

[44] . هود/ 12.

[45] . انعام/19.

[46] . همان/130.

[47] . التوبه/2.

[48] . مدثر/2.

[49] . جوادي آملي، تفسيرتسنيم،  ج2، ص 470.

[50] . تفسيرتسنيم، ج2،‌ ص487.

[51] همان، ج 2، ص 216.

[52] . مكارم شيرازي، ناصر، و ديگران، تفسير نمودنه، ج1، ص307. 

[53] . اسراء/ 73- 75.

[54] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[55] . احمد بن فارس بن زکريا، معجم مقايس اللغه ، ج 4 ، ص 331، ابن منظور، لسان العرب،‌ج 9، ص 245، طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، ج 4/3، ص 193.

[56] . جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن كريم (سيره رسول كرم «ص» در قرآن)، ج9، ص17.

[57] . همان.

[58] . طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، (تفسير الميزان) ج17، ص306. متن : و اما كون الانبياء معصومين بعصمة الهيية يمتنع معها صدور المعصية عنهم فلا يوجب ذالك سقوط التكليف عنهم و عدم صحة توجهه و لو كان كذالك لم تتصور في حقّهم عصمة كسائر من لا تكليف عليه فلم يكن معني لعصمتهم. علي ان العصمة هي قوّة يمتنع معها صدور المعصية.

[59] . شيخ مفيد،الاعتقادات، ص96. متن: اعتقادنا من الانبياء و الرسل و الائمة و الملائكة صلوات الله عليهم معصومون مطهرون من كل دنس و انهم لا يذنبون ذنباً، لا صغيراً و لا كبيراً، و لا يعصمون البتة ما امر هم، و يفعلون ما يؤمرون و من نفي عنهم العصمة في شئ من احوالهم فقد جهلهلهم (كافرٌ)‌ و اعتقادنا فيهم انهم موصوفون بالكمال و التمام و العلم من اوائل امورهم الي اواخر ها،‌لا يوصفون في شئ من احوال بنقص و لا عصيان و لا جهل.

[60] . مكارم شيرازي، و ديگران، تفسير نمونه، ج19،‌ ص526.  

[61] . انفال/29.

[62] . جوادي آملي،  تفسير موضوعي «سيره رسول اكرم«ص» ج9، ص21.

[63] . يوسف/24.

[64] . نساء/10.

[65] . جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن كريم،‌ «سيره رسول اكرم «ص»، ج9، ص24.

[66] . اسراء/74.

[67] . جوادي آملي،‌ تفسير موضوعي قرآن كريم،‌ «سيره رسول اكرم «ص»، ج9، ص27.

[68] . اعراف/157 و نيز آيات ذيل: اعراف/152، 158. بقره/79. قصص/59. جمعه/2. ال عمران/20. يونس/2. فرقان/6- 4. يونس/16. انعام/38. طه/52.

[69] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[70] . سبحاني، جعفر، منشورجاويد، ج7، ص 252.

[71] . بخاري،  محمد ابن اسماعيل، صحيح بخاري، ج1، ص327.

[72] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج7، ص252.

[73] . الطبرسي، الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج4، ص373. متن: «الذين يتبعون الرسول الامي» اي: يؤمنون به، و يعتقدون بنبوته، يعني نبينا محمد «ص» «امي» ذكر في معناه اقوال احدها انه الذي لا يكتب و لا يقرأ و ثانيها انه منسوب الي الامه و المعني انه علي حبلة الامة قبل استفادة الكتابة. و قيل ان المراد بالامة العرب لانها لم تكن تحسن الكتابة و الثالثها انه منسوب الي ام القري مكه»

[74] .  الرازي، محمد فخر الدين، بن علامه ضياء الدين عمر، تفسير كبير(مفاتيح الغيب) ج8، ص25. متن: الصفة الثالة كونه اميّا قال الزجاج معني «امي» الذي هو علي صفة امة العرب، قال عليه الصلاة و السلام: «انا مة امية لا نكتب و لما نحسب» فالعرب اكثرهم ما كانوا يكتبون  ولا يقرأون و النبي «ص» كان كذالك. فلهذا السبب و صفه.

 

[75] . همان. متن : «الاول انه عليه الصلاة و السلام كان يقرأ عليهم كتاب الله تعالي منظوماً مرة بعد اخري من غير تبديل الفاظه و لا تغيير كلماته و الخطيب من العرب اذا ارتجل خطبة ثم اعادها فانه لابد ان يزيد فيها و ان ينقص عنها بالقليل و الكثير، ثم انه عليه الصلاة و السلام مع انه ما كان يكتب و ما كان يقرأ يتلو كتاب الله من غير زيادة و لا نقصان و لا تغيير فكان ذالك من المعجزات.

[76] . همان، متن «الثاني انه لو كان يحسن الخط و القرآئة لصار متهماً انه ربما طالع كتب الاولين فحصل هذا العلوم من تلك المطالعة  فيما أتي بهذا القرآن العظيم المشتمل علي العلوم الكثيرة‌ من غير تعم و لا مطالعة، كان ذالك من المجزات و هذا هو المراد من قوله «و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمنيك اذا الارتاب المبطلون» 

[77] . عنكبوت/48.

[78] . الرازي، محمد فخر الدين ، تفسير كبير (مفاتيح الغيب) ج8، ص25. متن «الثالث ان تعلم الخط شيئ سهل فان اقل الناس ذكاء و فطنة يتعلمون الخط بادني سعي، فعدم تعلمه يدل علي نقصان عظيم في الفهم، ثم انه تعالي أتاه علوم الاولين و الآخرين و اعطاه من العلوم و الحقائق ما لم يصل اليه احد من البشرو مع تلك القوة‌ العظيمة في العقل و الفهم جعله بحيث لم يتعلم الخط الذي يسهل تعلمه علي الخلق عقلاً و فهماً فكان الجمع بين ها تين  الحالتين المتضاديين جارياً مجري الجمع بين الضدين و ذالك من المأمور الخارقة اللعادة و جاري مجري المعجزات.

[79] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج7، ص248.

[80] . مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج 3، ص 205

[81] . سبحاني، جعفر، منشورجاويد، ج 7ع ص 248.

[82] . سبحاني،‌ جعفر، منشور جاويد، ج7، ص252.

[83] . قصص/59.

[84] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج7، ص253.

[85] . همان.

[86] . همان.

[87] . جمعه/2.

[88] . عنكبوت/48.

[89] . سبحاني‌، جعفر، منشورجاويد، ج7، ص258.

[90] . همان.

[91] . همان.

[92] .مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج6، ص395.

[93] . همان.

[94] . همان.

[95] . همان.

[96] . جمعه/2.

[97] . مكارم شيرازي، ناصر،‌ تفسير نمونه، ج6، ص539.

[98] احزاب/40. و نيز آيات ذيل: احزاب/40، فرقان/1، فصلت/41، 42، انعام/19، سباء/28.

[99] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[100] .سبحاني، جعفر، منشورجاويد، ج 7، ص 25

[101] . سبحاني،‌ جعفر، منشورجاويد، ج7، ص25.

[102] . ابوالحسن احمد بن فارس بن زكريا، معجم مقاييس اللغه، ج2،ص245. (ختم) الخاء و التاء و الميم اصلٌ واحدٌ و هو بلوغ آخر الشيئ يقال ختمت العمل و ختم القاري السورة، فأما الختم، و طبع علي الشئ، فذلك من باب ايضاً لأنّ الطبع علي الشئ لا يكون الاّ بعد بلوغ آخره في الآحراز و الخاتم مشتق عنه لانّ به يختم، و النبي صلي الله عليه و آله خاتم الانبياء لانه آخر هم و ختام كل مشروب آخره قال الله تعالي: ختامه مسك»‌ اي ان آخر ما يجدونه منه عند شربهم اياه رائحة المسك. (علامه ابن منظور، لسان العرب، ج4، 25) فراهيدي، خليل بن احمد، كتاب العين، ج4، ماده ختم.

[103] . الطبرسي، شيخ ابن علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج8، ص567، متن «خاتم النبين» اي آخر النبيين ختمت النبوة  به فشريعة باقية الي يوم الدين  و هذا فضله له صلوات الله عليه و آله اختص بها من بين سائر المرسلين فان قيل ان اليهود يدعون في موسي مثل ذالك، فالجواب ان بعض اليهود يدعون ان شريعته لا تنسخ و هم مع ذالك يجوزون ان يكون بعده انبياء و نحن اذا اثبتنا نبوة نبينا «ص» بالمعجزات القاهره وجب النسخ شريعته بذالك.

[104] . العروسي الحويزي، الشيخ عبد علي بن جمعه، تفسير نور الثقلين،ج6، ص58. في كتاب المناقب لابن شهر آشوب: عن انس  في حديث طويل سمعت رسول الله «ص» يقول: انا خاتم الانبياء و انت يا علي خاتم الاولياء و قال امير المؤمنين «ع» ختم محمد الف نبي، و انّي ختمت الف وصي و انّي كلّفتُ ما لم يكلّفوا.

[105] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، ج16، 345،

الطوسي، شيخ الطائفة ابي جعفر محمد بن الحسن، التبيان في تفسير القرآن، ج8، ذيل آيه 40 سوره احزاب،

رازي، محمد فخرالدين ،فسير الكبير(مفاتيح الغيب) ج13، ص215.

كاشاني، ملا فتح الله، منهج الصادقين، ج7، ص333.

[106] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج7، ص318.

[107] . همان.

[108] . رازي، محمد فخر الدين، تفسير كبير(مفاتيح الغيب) ج13، ص215. متن« و خاتم النبيين و ذالك لانّ النبي يكون بعده نبي ان ترك شيئاً من النصيحة و البيان يستدركه من يأتي بعده و امّا من لا نبي بعده يكون اشفق علي امته و اهداي لهم و اجداي، اذ هو كوالد لو لده الذي ليس له غيره من واحدٍ.

[109] . فصلت/41 و 42.

[110] . قرآن مجيدة مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[111] . حجر/9.

[112] . حجر/6.

[113] . نحل/44.

[114] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[115] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج7، ص 333.

[116] . سباء/28.

[117] .قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[118] . بقره/208.

[119] . توبه/36.

[120] . توبه.122.

[121] .  مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج8، ص399.

[122] . همان.

[123] . همان.

[124] . همان.

[125] . همان.

[126] . ابن سعد،‌ طبقات الكبري، ج1،ص471.

[127] . مكارم شيرازي، ناصر، پيامبر قرآن، ج8، ص406.

[128] . ابن سعد،  طبقات الكبري،‌ج1، ص471.

[129] . طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، ج16، ص344 متن: «معني الرسالة و النبوة و ان الرسول هو الذي يحمل الرسالة من الله الي الناس و النبي هو الذي يحمل نبأ الغيب الذي هو الدين و حقائقه و لازم ذالك ان يرتفع الرسالة با رتفاع النبوة فانّ الرسالة من انباء الغيب فاذا انقطعت هذه الانباء انقطعت الرسالة»

[130] . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج8، ص408. 

[131] . اعراف/35.

[132] . قران مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[133] . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج8، ص425.

[134] . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج8، ص425.

[135] آل عمران /159

[136] .قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[137] .طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 4، ص 57

[138] . طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج4،ص57

[139] . الفيض الکاشاني، محسن، تفسيرصافي، ج1 ، ص 364 .  متن: « ولوکنت فظا سيئ الخلق جافياً غليظ القلب قاسية لانفضوا من حولک لتفرقوا عنک ولم يسکنوا اليک فاعف عنهم فيما يختص بک واستغفرلهم فيما للله وشاورهم في الامرفي الحرب وغيره ممايصح ان يشاورفيه استظهاراٌ برأيهم وتطبيباً لنفوسهم وتمهيداً لسنة المشاوره للامة .»

 

[140] . طباطبايي ، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، ج 15، ص 69. متن: « اي ادفع السيئة التي تتوجه اليک منهم بالحسنة واختيرللدفع من الحسنات احسنها، وهو دفع السيئه بالحسنة هي احسن مثل انه لوأساؤوا اليک بالايذاء احسن اليهم بغاية ما ستطعت من الاحسان ثم ببعض الاحسان في الجمله ولو لم يسعک ذالک فبالصفح عنهم.

[141] . فضل الله، محمد حسين، من وحي القرآن ، ج 16،ص 210

[142] . شعراء/215

[143] . اعراف / 199

[144] . توبه /128

[145] . الرازي، محمد فخرالدين،  تفسير کبير، ( مفاتيح الغيب) ج 5 ، ص 62

[146] . الرازي،‌ محمد فخرالدين، تفسيرکبير( مفاتيح الغيب) ، ج 5 ، ص 62

[147] .نور/36

[148] . نساء /113

[149] . القلم/ 4

[150] . الرازي، محمد فخرالدين، تفسيرکبير(مفاتيح الغيب) ج 5، ص 62

[151] . همان

[152] . همان

[153] . طبري، ابي جعفرمحمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل القرآن، ج 3،ص 184.

[154] . طيب، حاج سيد عبدالحسين،  تفسيراطيب البيان، ج 3 ، ص 406

[155] . همان ، ص408

[156] . مکارم شيرازي ، ناصر، تفسيرنمونه، ج 3، ص 160

[157] . احزاب/ 28

[158] .قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[159] . الطوسي، ابوجعفربن الحسن بن علي، التبيان في تفسير القرآن ، ج 8، ص 333، متن: « روي ان سبب نزول هذه الآيه ان کل واحدة من نسائه طلبت شيئاً، فسألت ام سلمه: ستراً معلقاً، سألت ميمونه حلة، وسألت زينب بنت جحش بردايماني، سألت ام حبيبه ثوبا سحوانياً وسألت حفصه ثوباٌ من ثياب مصروسألت جويره معجراً ، سألت سوده قطيعة خيبريه ، فلم يقدرعلي ذالک وقال : اللهم احييني مسکنياًٌ وامتني مسکيناً واحشرني مسکيناً في جملة‌ المساکين. ونيز درتفسير الخزاعي النيشابوري، حسين بن علي ابن احمد، روض الجنان وروح الجنان في تفسيرالقرآن ، ج 15، ص 405

[160] . الطوسي، محمد بن الحسن بن علي ، التبيان في تفسير القرآن ، ج 8 ، ص 333

[161] . الطبرسي، امين الدين ابوعلي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن ، ج 4، ص 353

[162] . همان

[163] . احزاب/29

[164] . قرآن مجيد، مترجم: ناصر مکارم شيرازي.

[165] . طبا طبايي ،  سيد محمد حسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 16، ص 323

[166] . احزاب/30

[167] . طيب ، سيد عبدالحسين ، اطيب البيان في تفسير القرآن ، ج 10، ص 497

[168] . همان.

[169] . همان

[170] . قرشي، سيد علي اکبر، تفسير احسن الحديث، ج 8 ، ص 351

[171] . همان.

[172] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[173] . الطوسي، محمدبن جعفر، التبيان في تفسيرالقرآن ، ج 8 ، ص 337

[174] . مکارم شيرازي، ناصر، تفسيرنمونه، ج 17، ص 278

[175] . احزاب/32

[176] . قران مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[177] . الطبرسي، ابوعلي الفضل بن الحسن،‌مجمع البيان في تفسيرالقرآن، ج 20، ص 106

[178] . العلوي الحسيني، محمد کريم، کشف الحقايق، ج 17، ص 288

[179] . قرآن کريم، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[180] . طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 16، ص 327

[181] . همان

[182] . همان

[183] . الرازي ، محمد فخرالدين ، تفسيرکبير( مفاتيح الغيب) ج 13، ص 210. متن: « ليذهب عنکم الرجس» ليدخل فيه نساء ا هل بيته ورجالهم، واختلف الاقوال في الاهلبيت، والاولي ان يقال هم اولاده وازواجه والحسن والحسين منهم وعلي منهم ، لانه کان من اهلبيته بسبب معاشرته ببيت النبي(ص) وملازمته للنبي .

[184] . الثعالبي، عبدالرحمن بن محمد مخلوف، تفسير ثعالبي المسمي بالجواهرالحسان في تفسيرالقرآن، ج 4، ص 346، متن: « قالت ام سلمه: نزلت هذه الآيه في بيتي فدعا رسول الله (ص) علياً‌ وفاطمة‌ ً وحسناً‌وحسيناً فدخل معهم تحت کساء خيبري ان وقال هؤلاء اهل بيتي قرأ الآيه وقال : اللهم اذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً ، قالت ام سلمه: فقلت وانا يا رسول الله ، فقال انت من ازواج النبي وانت الي الخير والجمهور علي هذا . ونيز درتفاسير ذيل آمده است . سيوطي ، جلال الدين ،‌ الدرالمنثور،‌ ج 6 ، ص 198

[185] . اسماعيل زاده ، ايلقار، تفسير تطبيقي آيه تطهير، ص 341

[186] . طباطبايي، علامه سيد محمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 16، ص 327

[187] . بقره/40

[188] . قران مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي

[189] . الرازي،  محمد فخرالدين، تفسرکبير ج2، درذيل آيه 40سوره بقره.

[190] . همان، متن: « اتفق المفسرون علي ان اسرائيل هو يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم ويقولون ان معني ا سرائيل عبدالله، لان «‌اسرا» في لغتهم هو العبدو « ايل» هوالله وکذالک « جبرئبل» وهو عبدالله وميکائيل عبدالله.  الطبرسي، شيخ ابي علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسيرالقرآن، ج ص206، جوادي آملي،تفسير تسنيم، ج4ص25

[191] . الطبرسي، شيخ ابي علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان، ج 1و2، ص 207، متن: « يابني اسرائيل يعني يابني يعقوب، نسبهم الي الاب الاعلي کما قال «‌يابني آدم» والخطاب لليهود والنصاري وقيل هوخطاب لليهودالذين کانوا بالمدينه وماحولها عن ابن عباس.

[192] . مکارم شيرازي، ناصر، تفسيرنمونه، ج1،ص 140

[193] . جوادي آملي، تفسيرتسنيم،ج4،ص 31

[194] . همان

[195] . همان

[196] . بقره/122

[197] .بقره/123

[198] . الرازي،  محمد فخرالدين ، تفسيرکبير( مفاتيح الغيب) ج 2 ذيل آيه 40 سوره بقره. متن: اعلم انه سبحانه وتعالي لکل البشر عقبها بذکرالانعامات الخاصه علي اسلاف اليهود کسراً لعنادهم ولجاجتهم بتذکيرالنعم السالفه واستمالة لقلوبهم بسببها وتنبيهاً علي مايدل علي نبوة‌ محمد(ص) من حيث کونها اخباراً عن الغيب. واعلم انه سبحانه  ذکرهم تلک النعم اولاً‌ علي سبيل الاجمال فقال : « يابني اسرائيل اذکرونعمتي التي انعمت عليکم» تنبيهاً علي شدة غفلتهم، اردف هذالتذکيربالترغيب البالغ بقوله: « واني فضلتکم علي العالمين» مقروناً با لترهيب البالغ بقوله : « واتقوا يوما لاتجزي نفس عن نفس شيئاًٌ‌ الي آخرآيه، ثم شرع بعد ذالک في تعديد تلک النعم علي سبيل التفضيل ومن تأمل وانصف علم هذا هو النهاية في حسن الترهيب لمن يريد الدعوة وتحصيل الاعتقاد في قلب المستمع.»

[199] .قصص/78

[200] . رحمن/1ـ4

[201] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 63، ص 377

[202] . همان ، ج 91،ص146ع متن: « فکيف لي بتحصيل الشکر وشکري اياک يفتقرالي شکر فکلماقلت لک الحمد وجب علي لذالک ان اقول لک الحمد.»

[203] . الطبرسي ،  ابي علي الفضل، مجمع البيان ج 2/1، ص 208، متن: « المعني، ثم قال مخاطباً لليهود « آمنوا» اي صدقوا «بماانزلت» علي محمد(ص) من القرآن لانه منزل من السماء‌الي الارض، مصدقا « لمامعکم» من التوراة امرهم بالتصديق بالقرآن واخبرهم ان في تصديقهم بالقرآن تصديقا منهم التوراة لان الذي في القرآن من الامربالاقراربالنبوة لمحمد(ص) وتصديقه نظير الذي في التوراة والانجيل فان فيهما البشارة بمحمد وبيان صفته فالقرآن مصدق لهما .

[204] . مکارم شيرازي، ناصر، تفسيرنمونه، ج 1 ، ص 145

[205] . بقره/41

[206] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي

[207] .  مکارم شيرازي، ناصر، تفسيرنمونه ، ج1 ، ص 146 ( اقتباس).

[208] . جوادي آملي، تفسيرتسنيم، ج 4 ، ص 70

[209] . همان

[210] . الطبرسي، شيخ ابي علي الفضل، مجمع البيان، ج 2/1، ص 210 متن: « روي عن ابي جعفر(ع) في هذه الآية قال کان يحي ابن اخطب وکعب بن الاشرف واول من اليهود لهم مأکلة علي اليهود في کل سنة فکرهوا بطلانها بامرالنبي، فحرفوا لذالک آيات من التوراة فيهما صفته وذکره فذالک الثمن الذي اريد من في الآيه.

[211] . جوادي آملي، تسنيم، ج 4،ص 71

[212] . بقره/42

[213] . الطبرسي، شيخ ابي علي الفضل، مجمع البيان، ج 2/1، ص113 متن: « اي لاتخلطوا الحق بالباطل، ومعني لبسهم الحق بالباطل انهم آمنوا ببعض الکتاب وکفروا ببعض، لانهم جحدوا صفة النبي(ص) اي تکتموا صفة النبي‌ في التوراة ..»

[214] . جوادي آملي، تسنيم، ج 4 ، ص 71

[215] . همان

[216] . الطبرسي، شيخ ابي علي الفضل ، مجمع البيان، ج 2/1، ص 213

[217] . آل عمران/61

[218] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[219] . قرائتي ، محسن، تفسيرنور، ج 2 ، ص 5

[220] . الطباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 3 ، ص 243

[221] . قرائتي، محسن، تفسيرنور، ج 2 ، ص 5

[222] . پروفسور لويي مانسيون، مباهله درمدينه ، مترجم ومقدمه : محمد رضا افتخارزاده، ص 65

[223] . الطباطبايي،  سيد محمد حسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 3، ص 263 . متن: «‌ان يکون الحاضرون للمباهله شرکاء في الدعوي والدعوة مع رسول الله(ص) وهذا من افضل المناقب التي خص الله به اهل بيت نبيه ( عليهم السلام) کما خصهم با سم الانفس والنساء والابناء لرسول الله.

[224] . الطوسي ، ابوجعفرمحمدبن الحسن بن علي، التبيان في تفسير القرآن، ج 2، ص 684

[225] . الرازي، محمد فخرالدين، تفسيرکبير( مفاتيح الغيب)  ج 4،ص 90

[226] . همان.

[227] . انعام/84ـ85

[228] . توبه/1

[229] قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[230] . طبري ، ابي جعفر محمدبن جرير، جامع البيان عن تأويل القرآن، ج 10، ص 80

[231] . کاشاني ، ملافتح الله، منهج الصادقين، ج 4 ، ص 219

[232] . انفال/58

[233] . طباطبايي ، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن ،‌ج 9، ص 159

[234] . توبه /2

[235] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[236] . طباطبايي،  سيد محمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 9 ، ص 159

[237] . توبه/3

[238] . قرآن مجيد، مترجم: ناصرمکارم شيرازي.

[239] . توبه /5

[240] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسيرالقرآن، ج 9 ، ص 152

[241] . مکارم شيرازي ، ناصر ، تفسيرنمونه ، ج 7 ، ص 286

[242] . همان

[243] . بقره/119

[244] . نساء/106

[245] . اعراف/158

[246] . احزاب/40

[247] . احزاب /28- 33

[248] . آل عمران/ 159

[249] . بقره/41- 44

[250] . بقره/ 62